تبليغاتX
آن روزها

آن روزها
درس، جهاد و.....

ياران اولين اعزام /      از سيد زين العابدين صفوي

اولين اعزام ما به جبهه در ناريخ23/3/60  به عنوان پاسداران چهار ماهه بود كه ابتدا براي آموزش به پادگان (دانشگاه)امام حسين (ع) در تهران  رفتيم. دوره آموزش بسيار سخت و توان فرسا بود وحدود بيست نفر از دوستان يكي پس از ديگري آموزش را ترك كردند(و در نوبت هاي بعدي به جبهه آمدند)  حدود شصت نفر آموزش را به پايان رسانده ودر تاريخ 23/4/60 از محل پادگان امام حسن(ع) به جبهه ي مريوان اعزام شديم.. فرمانده سپاه مريوان سردار احمد متوسليان و معاون وي شهيد رضا چراغي بود.فرمانده گروه ما نیز شهيد اكبر منصوري بود. با بهره گيري از حافظه  نام اين گروه را مي نويسم. ضمن عذر خواهي از افراد فراموش شده، تقاضاي ياد آوري دارم.

شهيدان/1--اكبر منصوري/2- ابوالفضل پاكداد/3- مسعود (عبدالحسين)صدر محمدي /4-عبدالله جعفري/5- محسن چهل اميراني/6- مسعود منتجبي/7-غلامرضا ابراهيم خاني/ 8-محرمعلي صالحي /9-محمود سهرابي/10- يعقوبعلي محمدي /11-طاهر اوجاقلو/12-حبيب گوزليان /13-داود اسماعيلي/14- حسين رحيمي/و...

متوفين/1- آيت مير لو  /2-فتاح نعمتي /3-حسن رضا دوستي /4-غلامرضا قرباني/5- اسماعيل نوبان/6- رمضان سفيد گري /7-عبدالحسين  كاوياني /و...

زنده ها/1-اكبر محرمي/ 2-علي نوروزي /3-احمد علي كريمي /4-علي بيات /5-حسين بيات/6- محمد بيات /7-رضا مرادلو /8-علي مراد لو /9-حميد گوزليان/ 10-سيد طه بيات/  11-منصور عزتي /12- سيد زين العابدين صفوي /13-علي تختي/14- محسن جزيمق/15- غفار ايماني /16-حسين نبي زاده  /17-حسن تقي بيگلو /18- حميد بوجاري/19- عبد المحمد سليمي/ 20-تقي مجتهدي/21- امير منصوري /22-علي قاضيلو /23-جواد رحمتي/24- محمد سهرابي / 27-ارشد علي رحمتي/28- ميكائيل نبي لو/ 29-جليل شامي/30- سياوش ياري   /31-غلامي  /32- رشيد قشلاقي/33- حافظ سودي/ 34-احمد خدا ياري / 35-جلال قرباني /36-علي دشتكي /37-سيد حسن موسوي/ 38-مرتضي رهبري/39- علي اله موحد /40- فياض اسدي/41-محمود صدر محمدي /42-مسعود مقيمي  /43-مصطفي حميدي /44-عليار محمدي /45-هدايت مهاجري/46- كريم قرباني/47- مشهدي سلطان(احتمالاًبيگدلي)زرين آبادي/48- مختار رفيعي سجاسي/ 49-ذبيح اله گنجخانلو سجاسي/50-حسن محمدي/51- بيت اله يوز باشي / 52-محمد رضا محمدي/ 53- سيد بيوك حسيني/ 54-جبار نصر / 55-ولي بيات /56- حميد همراز/57- سيد سعيد سيواني/58-كمال برمك/59- رسول حاتمي/60- .....بيگ محمدي/61- سعيد چتر سياه/

آموزش/1-شهيداذن الله نورمحمدي/2- مرتضي حيدري  /3-كاوندي  /4-رجب كريمي/5-  محمود مقيمي /6-چتر سياه/ 7-حميد كيميا قلم  /8-رحمان محمدي / 9-محمدرضا محمدي/10 – مرتضي پناهي/11- منصور شرفي/و...

[ 90/10/19 ] [ 12:38 ] [ جمع ] [ ]
یاد و خاطره همه مجاهدان بی ادعا گرامی باد. درود بی پایان به روح همه شهدای کربلای چهار خصوصا فرمانده محور لشگر نصر شهید داوود گریوانی سرتیم غواصان خط شکن. سالروز عملیات کربلای چهار گرامی بود! 

خواهشا دوستانی که در این عملیات بودند و تا صبح دوام آوردند از آن شب جهنمی بنویسند و گرنه برای هزارمین بار من از آش و لاش شدن خودم در این عملیات خواهم نوشت!


[ 90/10/05 ] [ 19:55 ] [ جمع ] [ ]

....فلاش بکی که از صحن حرم کلیسای سن پیرو، در شهر روم به مناسبت عکس با خواهران محجبه به رودخانه سن در پاریس زده شد بر روی کشتی تفریحی و ورود دسته ای پر هیاهو از دختران و زنان توریست که از قضا درست پشت سر ما نشستند ناتمام ماند. اینک ادامه ماجری؛ دختر پررو و پرگویی که پشت سر ما  نشسته بود، یکسره با جوانکی دبیرستانی با صدای گوش خراش سخن می گفت و گاه بطرز وحشتناکی قهقهه می زد. از زیر چندمین پل رودخانه سن که رد شدیم صحنه نامربوطی! مشاهده شد که غریو جمعیت نشسته بر کشتی را به همراه داشت. عکس العمل دسته جمعی کشتی نشستگان باعث شد احساس همدلی و یکرنگی نموده جرات مذاکره با همراهان را بیابیم! شیخ علیرضا که زبان انگلیسی اش بهتر از بقیه بود از یکی از مخدرات سئوال کرد که اهل کجایند. و ایشان نیز با کمال ادب گفتند که اهل هلندند و برای گردشی یک روزه به پاریس مشرف شدند. هنوز سئوال دوم پرسیده نشده بود که شیخ علی مکرمی زد به سیم آخر و سئوال کرد Are you know about Iran که دختره فقط گفت yes  مطمئن هستم که اصلا سئوال را نفهمید و هنگامی که در مورد آشنایی اش با اسلام پرسید. پاسخ این بود که هیچ اطلاعی از اسلام ندارد! نزدیک بود که شیخ علی را به گفته افغان ها لت کوب کنیم بقدری که سئوالات بی ربط می پرسید! 

باری! ازتفصیل بازدید های رسمی و غیر رسمی روم از جمله دیدار با سفیرمان در روم آقای دکتر حسینی سخن گوی قبلی وزارت خارجه و محبت ایشان به دوستان، حضور در سازمان یونیسف، ملاقات با سفیر ایران در نهاد مذکور، حضور در مرکز مطالعات یکنواخت سازی حقوق خصوصی و ملاقات با دبیر کانون وکلای روم و بازدید از کاخ دادگستری، حضور در میدان یادبود روم، گردش در خیابان زیبای دلسیرو و میدان عشاق! مسافرت به فلورانس و دیدن آثار و مجسمه های میکل آنژ و نماز در تنها مسجد شهر که به گفته متصدیان مصری علی رغم حضور چند هزار مسلمان ایرانی متاسفانه اثری از آنان در اقامه نماز دیده نمی شود! و.... صرف نظر می کنم. سفر پنج روزه به ایتالیا را با یاد آوری دکتر مظلوم در باره شهادت ادورادو آنیلی فرزند رئیس بزرگترین شرکت خودرو سازی ایتالیا (فیات) به پایان برده و فاتحه ای نثار روح آن مرحوم که در آستانه سفری معنوی به ایران بطور مشکوک به قتل رسید نمودیم. تلویزیون ایران مستندی در باره ایشان ساخته بود که بسیار تاثیر گذار بود. خدایش رحمت کند. افسوس که نتوانستیم بر مزارش حضور پیدا کنیم. ایتالیا را با خاطراتی ماندگار به قصد پاریس ترک کردیم.

از بخت بد هتلی که در پاریس برای گروه تدارک دیده بودند نه تنها به تمیزی و مرتبی هتل ایتالیا نبود بلکه در محله ای بدنام! قرارداشت که شب ها تا صبح علی الطلوع صدای جیغ و دادِ زن ها و مردهایی که از کلوپ های آنچنانی برمی گشتند به گوش می رسید. در باران شدید روز بعد از برج ایفل بازدید کردیم، به بالاترین قسمت آن صعود نموده و منظره زیبای عروس شهرهای جهان را از بالای ایفل مشاهده کردیم. واقعا زیبا و دیدنی است. از کلیسای تاریخی نتردام در کنار رودخانه سن نیز دیدن کردیم. «گوژ پشت نتردام» عنوان کتابی است که ویکتور هوگو نویسنده نامدار فرانسوی با الهام از فضای این کلیسا نوشته است.شیشه های رنگی منصوب بر پنجره های بسیار بزرگ و بنای رفیع با کنگره های نوک تیز همچنین درون تاریک و وهم انگیز کلیسا بیننده را به اعجاب وامی دارد. هنگام عبور از پلی که کلیسای مذکور درست در کنار آن واقع شده است بیاد مرحوم جلال آل احمد افتادم و به روانش درود فرستادم، در کتابِ « از چشم برادر»  نوشته مرحوم شمس آل احمد آمده است که در ایام حضور جلال در پاریس یک روزی که از زور بی پولی مستاصل شده بودند و هر دو برادر سلانه در کنار پل قدم می زدند به کاسه پر از سکه ای که جلوی روی متکدی در کنار پل قرار داشته اشاره می کند و شمس پولها را به جیب می ریزد و الفرار!! هنگام عبور از کنار دانشگاه سوربن به روح مرحوم دکتر شریعتی نیز درود فرستادیم. اگر چه ما افتخار ندادیم که از دانشگاه دیدن کنیم ! چون مسئولان محترم دانشگاه اساسا ما را لایق دیدن سنگ و چوب دانشگاه نیز نمی دانستند چه رسد به اینکه در کلاس حقوق شرکت کنیم !!  با حسرت فقط به گنبدی سبز و کوچک که برسرگلدسته ای بلند کار گذاشته بودند ادای احترام کردیم و گذشتیم! حیف شد و گرنه الان پز می دادیم که ما سوربن دیده هستیم! آخه دانشگاه سوربن بلاتشبیه مثل فیضیه خودمون می مونه!

سر قبر ناپلئون نیز حاضر شدیم بنای بسیار باشکوهی که برای قهرمان ملی شان ساخته اند نشان سپاس یک ملت از سربازی فداکار است. ما هم البته از سربازان فداکارمان به بهترین وجه قدردانی می کنیم! عده ای از آنان حتی برای یافتن داروی مورد نیازشان هزار واسطه می تراشند، و بسیاری از آنان با آلام ناشی از جراحت های دوران جنگ می سوزند و می سازند. جالب اینکه در وسط پاریس یه تپه ای بود به اسم تپة الشهدا، به جان خودم با همین اسم! اونجا را هم بعنوان بزرگداشت کشته شدگان در جنگ فرانسه- پروس کلیسای باشکوهی ساخته بودند، کلیسای قلب مقدس،  گنبد بزرگی که  در وسط چهار گنبد دیگر محصور شده دارای  هشتاد متر ارتفاع است. و در پشت گنبدهای چهار گانه یکی از سنگین ترین ناقوسهای جهان به وزن نوزده تن! قراردارد. و چقدر شبیه تاج محل هندوستان. گفتم که شیخ علیرضا انگار ما را به یک سفر مذهبی برده بود! هر چه کلیسا و اماکن مذهبی و مراقد! حواریون و عرفای مسیحی بود از زیارت ما بی نصیب نمی شد! آخه دکتر جان آدم به پاریس برود و لافایت! را نبیند یا در بازار شانزه لیزه قدم نزند یا به تئاتر مرکزی شهر نرود، چه از این پاریس رفتن؟!!

اینقدر برنامه ها فشرده بودند که نمی شد مثل هیات ایرانی در فیلم «کتاب قانون» دور از چشم مسئول هیات به رستوران ها و جاهای دیدنی سری زد!! پس از دیدن کلیسای قلب مقدس نهار را در یک رستوران شیک لبنانی صرف کردیم. صاحب رستوران که فهمید هیات ایرانی نهار مهمان ایشان هستند با افتخار نام سید حسن نصرالله را ذکر می کرد و چه لذتی می برد وقتی نام سید با کف و سوت ما همراه می شد!! هنوز طعم خوش غذاهای لبنانی و شیرینی بسیار خوش مزه ای که بعد از غذا بعنوان دسر سرو شد در ذائقه ما باقی بود که آماده باش شیخ علیرضا برای رفتن به مسجد جامع پاریس جهت ادای فریضه ظهر اعلام شد.بدو بدو خود را به مسجد رساندیم. بر روی دیوار شیک مسجد سنگ نوشته ای نصب شده بود که عبارت « موقوفه شیخ عباس» بر آن نوشته شده بود. یاد شیخ عباس خودمان را زنده گردیم و روحش را گرامی داشتیم! هر چه ما می خواستیم یاد و خاطره شیخ عباس از ذهنمان بیرون برود بلکه لذتی از سفر خود ببریم، برعکس هر کجا می رفتیم مثل اجل معلق سوژه ای پیدا می شد که بی ارتباط به شیخ عباس نبود!! بنای مسجد در سال 1929 به پاس مجاهدت هایی که مسلمانان الجزایری و مراکشی در دفاع از فرانسه در جنگ جهانی اول داشته اند از سوی حکومت ساخته و به جامعه مسلمانان پاریس اهداء شده است. به امام اهل سنت مسجد اقتدا کردیم و ایشان نیز در دفتر مسجد از هیات ایرانی قدردانی نمودند. ورود به پاریس نیز خالی از ذکر شهید نبود به روان مجاهد غریب طلبه شهید کمال کورسل که اصالتا فرانسوی بود و در جنگ تحمیلی دوشادوش رزمندگان می جنگید فاتحه ای نثار کردیم. مزار این جوان پاک سرشت در گلستان شهدای قم قراردارد.

از کاخ دادگستری پاریس نیز دیدن کردیم و در چند جلسه دادگاه اعدادی! شرکت نمودیم. افسوس افسوس این ها هم دادگاه دارند ما هم داریم این ها هم وکیل دارند ما  هم داریم! کاخ دادگستری در ساختمانی کهن با بیست و پنج کیلومتر راهرو!! قرار دارد.

بعد از چهار روز اقامت در پاریس با چشمی گریان!! و با آرزوی دیدار مجدد و اقامتی دائم! با فرانسه خداحافظی کرده با اتوبوس به طرف براسل! در بلژیک حرکت کردیم. بروکسل مرکز همجنس بازان عالم! ورود ما را خوش آمد گفت! نهار در رستورانی ایرانی صرف شد نزدیک غروب بود و برای نماز مغرب و عشاء به مرکز شهر، یک خیابان بالاتر از ساختمان اتحادیه اروپا به مسجد انصار مشرف شدیم. مسجدی که درست در همسایگی اش کلوب آنچنانی دایر بود. کلا خلق الله آزاد بودند! عیسی به دین خود موسی هم به دین خود !! شب به طرف لاهه در هلند حرکت کردیم. شب عرفه بود و ما در مسیر لاهه! دعای عرفه را زمزمه می کردیم و گوش جان سپردیم به روضه ای که دکتر مظلوم می خواندند! یکی از وکلا از انتهای اتوبوس خودش را به جلو رساند و تقاضا کرد لامپ های داخل اتوبوس را خاموش کنیم چون چندتا از خانمها دارند غش می کنند!!

این بود خلاصه ای از سفر ما به فرنگ! با عبرتهای فراوان و افسوسهای بی شمار، از ماجراهای هلند و شرکت در دادگاه بین المللی لاهه و دیوان داوری آمریکا و ایران و.... فاکتور گرفتم. بعد از دوازده روز سفر فرودگاه آمستردام را به قصد تهران ترک کردیم. آذر ماه 1390. رودهن. پرستوک

 

[ 90/09/24 ] [ 0:24 ] [ جمع ] [ ]

رم شهری با شش هزار کلیسا!!

واویلا! شش هزار معبد در شهری سه یا چهار میلیونی به عبارتی برای هر 666 نفر یک کلیسا، من تصور می کردم حداقل در زمینه ساخت و ساز مسجد و امامزاده و زیارتگاه و حسینیه و مهدیه و ایجاد مراکز مذهبی و دینی از استانداردهای جهانی جلو هستیم! و دو هزار مسجد را برای جمعیت ده دوازده میلیونی تهران کافی بلکه با توجه به استقبال خیلی زیاد نمازگذاران از اقامه نماز در مساجد! این تعداد از مساجد را زائد بر نیاز می دانستم. حالا متوجه شدم ما در این زمینه هم عقب افتاده هستیم! و تا رسیدن به خودکفائی راه طولانی در پیش داریم! آمار کلیساها را از زبان راهنمای محلی تور که جوانی ایرانی و دانشجوی ساکن رم بود نقل می کنم، راست و دروغش بر عهده ایشان!. گمانم زیاد هم بی ربط نمی گفت چون در مسیر حرکت به هر طرف که نگاه می کردی گلدسته هایی! از کلیساها با صلیب های منصوب مشاهده می شد. مستقیما از فرودگاه به سمت واتیکان حرکت کردیم. واتیکان کوچکترین کشور دنیا با جمعیتی در حدود هشتصد نفر و مساحتی تقریبا 44 هکتار در قلب شهر رم محصور در دیوارهای قطور، محل استقرار پاپ رهبر مسیحیان کاتولیک جهان و بلا تشبیه حکم مکه و مدینه را برای مسیحیان دارد. کلیسای بزرگ سن پیرو در مرکز واتیکان محل زیارت مومنان مسیحی و نیز مکانی توریستی برای بازدید کنندگان خارجی است. جسارت به خودم نباشد که کمی میل به ملی گرایی با چاشنی مذهبی دارم! در امپراطوری ایران! هیچ بنای ملی و مذهبی که بتواند با عظمت کلیسای سن پیرو برابری کند نداریم. در یک صف دویست، سیصد متری ایستادیم و در ازدحام جمعیت وارد کلیسا شدیم. تزئینات داخلی کلیسا واقعا حیرت آور بود، مجسمه های مسیح در حالی که به صلیب کشیده شده است و نیز هنگام زاده شدن در بغل حضرت مریم که در جای جای حرم مقدس نصب شده  و ده ها نقاشی بسیار زیبا از حواریون حضرت و ... که بر دیوارها و سقف کلیسا رسم شده بود. با دهانی از حیرت باز! تحت تاثیر فضایی معنوی و گریه های مومنان مسیحی فقط دوست داشتم نگاه کنم و ببینم و لذت ببرم. بدبختانه همراه داشتن دوربین عکاسی برای من مایه دردسر شده بود و حضرات چپ و راست صدایم می کردند تا در کنار  نقاشی ها و مجسمه های کلیسا و در ژست های متفاوت از آنها عکس بگیرم! از لجم نزدیک بود دوربین نازنیم را خورد کنم! از گروه فاصله گرفتم،آهوی خیال از نقش های حک شده بر دیوار و سقف کلیسا به صحنه های بدیع و دیالوگ های ماندگار  از کتاب « مسیح باز مصلوب» اثر جاودان نیکوس کازانتزاکیس گریز می زد و من در پی آن سرشار از شعفی درونی می دویدم. « پدر چگونه می‌توان خدا را دوست داشت؟ با دوست داشتن انسان‌ها فرزندم »

در همین حالتی که من شدیدا جو گیر شده و غرق در مفاهیم تابلوها و مجسمه ها بودم، یک کف دست محکم به پشت گردنم فرود آمد! شتلق...: « ها... ناقلا تنهایی قدم می زنی  چیه؟ ما مزاحم بودیم؟! ها ها ها...» دست فرود آمده بر گردن نازک حقیر از آنِ دوستِ محترمی بود که چندین پیراهن وکالت بیشتر از بنده پاره نموده بودند. مانده بودم که چگونه این  آقای جنتلمن از این شوخی های پشت وانتی لذت می برد؟!

شیخ علیرضا را دیدم که در دکة الاقرار ! منتظر حضرت کشیش است تا به گناهان سنگینش! اقرار و اعتراف کرده و کشیش به نمایندگی از روح القدس وی را مورد بخشش قرار دهد! اشاره کرد که از ایشان عکس بگیرم و گرفتم.

وقت اندک بود و متاسفانه نتوانستیم تمام سوراخ سمبه های کلیسای « سِن پیِرو» را ببینیم، در میدان بزرگ واتیکان ستونهای بزرگ چهارگانه که در چند ده ردیف مورب چیده شده و بیشتر به معماری آلمانی شبیه بود را دیدن کردیم، ستونهایی به ارتفاع ستونهای تخت جمشید خودمان اما بسیار پت و پهن. از بالا که نگاه می کنی میدان واتیکان مثل دو پرانتز باز و بسته است که در یک سر آن کلیسای مقدس و سر دیگر آن خیابانی متصل به رم قرار دارد. در میدان پرانتزی شکل، چون کشیش و اسقفی با عبا و قبا پیدا نکردیم که با وی عکس یادگاری بگیریم با چند خواهر راهبه عکس گرفتیم! و شیخ علی مکرمی چه کیفی می کرد وقتی در میان آن همه زن و دختر  تقریبا لخت، زنانی با پوشش کامل حتی پوشیده تر از مومنات محجبه! را مشاهده می کرد. بطور کلی شیخ علی هیچ فرصتی را برای مسلمان کردن زنان و دختران کافر از دست نمی داد! و سعی می کرد به هر بهانه ای باب مذاکره را بگشاید و آنها را با اسلام آنهم از نوع شیعی اش آشنا کند! یه شب که با قایق تفریحی بر رود سن در پاریس مشغول سیر در آفاق و انفس بودیم! یک گروه از دختران و زنان توریست نیز به جمع ما ملحق شدند! و از بخت بد! درست پشت سرما نشستند. ادامه دارد... پرستو/تهران- رودهن

[ 90/09/20 ] [ 23:6 ] [ جمع ] [ ]

 

به مناسبت حلول ماه محرم قصیده ای عاشورایی ازشاعرمعاصر علیرضا قزوه تقدیم دوستان می شود:

 

محرم آمده از شهر غم علم در دست
براي سينه زدن، تکيه شد سراسر دست
محرم آمد و خمخانه‌ ي ازل وا شد
وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر دست

حسين آمده با ذوالفقار گريانش
که: هان حسينم و تنهاترين علم بر دست
حسين آمده تا شرح شقشقيه کند
حسين آمده با خطبه‌ي پدر در دست
*"چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند :
به ذوالفقار مگر برده است حيدر، دست"
چو ذوالفقار علي چرخ مي‌زند، بي ‌تاب
چه حال داده خدايا مگر به اکبر دست ؟
ز خيمه‌ گاه مي ‌آيد چو گردباد عطش
حسين را بنگر پاره‌ي جگر در دست !
چه روز بود که ديديم ما به کرب ‌وبلا !
چه حال بود به ما داد روز محشر دست !
بدو شکايت اهل مدينه خواهم برد
به خواب گر دهدم ديدن پيمبر، دست
نشسته‌ام به تماشاي زير و رو شدنم
به لحظه‌اي که برد شمر، سوي خنجر، دست
به خويش مي‌نگرم با دو چشم خون‌آلود
نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست
به رود علقمه بنگر که مي‌زند بر سر
به دستگيري مان موج شد سراسر دست !
نمي‌توانم بر روي عشق، بندم چشم
نمي‌توانم بردارم از برادر، دست
تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش
ز هر دو دست، برادر! بشوي ديگر، دست
به پاي دست تو سر مي‌دهند، سرداران
به احترام تو با چشم شد برابر، دست !
به ياد دست تو اي روشناي چشم حسين !
چقدر شام غريبان زديم بر سر، دست
تو را فروتني از اسب بر زمين انداخت
نمي‌رسيد وگرنه به آن صنوبر، دست
قنوت پر زدن دست‌هاي مشتاق است
به احترام ابوالفضل مي‌کشد، پر، دست !
مگر تو دست بگيري که دستگير تويي
به آستان شفاعت نمي‌رسد هر دست !
اگر چه پيش قدت شد قصيده‌ام کوتاه
به اشتياق تو شد، سطر سطر دفتر، دست
حديث دست تو را هيچ کس نخواهد گفت
مگر به روز قيامت رود به منبر، دست !
 
[ 90/09/12 ] [ 1:26 ] [ جمع ] [ ]

خاطرات سفر به فرنگ/ از خداداد پرستوک

قسمت اول

حتی اگر شیخ عباس فرازی را با خودمان برده بودیم اینقدر روضه و دعا و نماز جماعت نمی خواندیم که در معیت دکتر مظلوم و دکتر رمضانی و شیخ علی مکرمی بازپرس دادسرای منیریه خواندیم! خیر سرمان مثلا خواستیم از سفر به اروپا دور از چشم خانواده لذت ببریم! مگر گذاشتند که آب گرم از گلویمان پایین برود! خدا بگم چه کارت بکنه حاج علیرضا (مظلومی) که نگذاشتی از زیبائی های اروپا محظوظ بشویم و از زندگی آنان عبرت بگیریم! اوقات دقیق اذان های یومیه شهرها و قصبات دور افتاده اورپا را چنان با دقت یادداشت کرده بود که انگار این تیم حقوقی را در سفر مکه و مدینه همراهی می کند و اگر خدای نکرده اذان صبح به افق فلورانس ایتالیا از طریق weak up  هتل پخش نشود، وکلای دادگستری از فیض عظیم صلوة اول وقت محروم می شوند! حالا باز نماز اول وقت قابل تحمل بود و بلاخره ما که باید می خوندیم چه اول وقت چه آخر وقت!  تعقیبات بعد از نماز یک حال گیری اساسی بود! مخصوصا من بدبخت که با علی مکرمی هم اتاق شده بودم و آقا خیال می کرد توی سنگر جاده اهواز خرمشهر هستیم، نیم ساعت قبل از اذان صبح بلند می شد و به نافله شب مشغول بود تا اذان صبح و بعد از نماز صبح هم زیارت عاشورا می خواند و...! یک خط و نشان پشت دستم کشیدم که دیگه با آخوند جماعت به سفر خارجه نروم! و اگر رفتم مثل رخمان در فیلم کتابِ قانون، عمل کنم ولی به احترام همسرم عاشق ژولیت خمسه نشوم! .... ادامه دارد... پرستو


قسمت دوم!

قبلا که بصیرتمان کم بود به ادعای احمدی نژاد می خندیدیم که چگونه در بیست و چهار ساعت فقط چهار ساعت استراحت می کند و بیست ساعت کار مفید ! انجام می دهد. بعدا که از نزدیک  فعالیت های روزانه حاج علیرضا مظلومی خودمان را دیدیم به حرف محمودخان ایمان آوردیم، ماشاء الله یک سرش در دانشگاه اهواز و سر دیگرش در دانشگاه گرمی اردبیل و بعد دانشگاه دماوند و بعد شهر قدس و سپس وکالت در دادگستری تهران و وکالت اتباع چند کشور آفریقایی و نشست های مرتب با چند سفیر خارجی و هماهنگ کردن جمعیت اسلامی کانون وکلای تهران و روحانی کاروان حجاج و عتبات عالیات و...! حقیقتا این آدم چیزی بنام خستگی نمی شناسد. به پیشنهاد حضرت ایشان و در قالب توری علمی- تفریحی ویژه جمعیت اسلامی کانون وکلای مرکز با هزینه شخصی ثبت نام کرده، و در معیت آقایان احمد رمضانی، علی مکرمی، قربان مهاجران ، و شخص ایشان (حاج علیرضا مظلومی) برای سفری 12 روزه ،در تاریخ هفتم آبان نود، با هواپیمای ایرباس شرکت آلیتالیا فرودگاه امام خمینی تهران را به مقصد رم ترک کردیم. به برکت مدیریت جهانی بعضی! که موجب شد چندین قطع نامه بی اثر! از سوی نهادهای بین المللی در محکومیت و تحریم کشورمان صادر شود، کشورهای اتحادیه اروپا که نیمچه همکاری با ایران داشتند و حداقل به پروازهای خارجی ایران ایر اجازه فرود و سوخت می دادند، بطور کلی همکاری خود را قطع نمودند. به همین جهت ایرباس آلیتالیا پس از دو ساعت پرواز در فرودگاه آنکارای ترکیه برای سوخت گیری به زمین نشست، نماز صبح را در هواپیما خواندیم خانم مهماندار مکشوفه ایتالیایی وقتی خضوع و خشوع! ما را در قنوت و رکوع و سجود مشاهده می کرد حتما در دلش به ما آفرین می گفت چون از ظاهرش پیدا بود که حسی توام با احترام نسبت به ما پیدا کرده است!  با طلوع آفتاب در فرودگاه شهر رم به زمین نشستیم. ورودمان  همزمان با طلوع آفتاب به سرزمین امپراطور بزرگ رم باستان!! را به فال نیک گرفتیم. حدودا دو هزار سال که به عقب برگردیم! در این دشتهای آباد سپاه بزرگ امپراطور ایران را می توان دید که به فرماندهی خشایار شاه آتن را در هم کوبیده و رم را بدون مقاومت فتح کرده است. بادی به گلو انداختیم و با تبختر یک فرمانده فاتح در سپاه خشی! از پلکان هواپیما پیاده شدیم. به به! عجب هوایی مثل بهار شمال خودمان، از سوز و سرمای تهران خبری نبود. آب و هوای مطبوع رم و چمن های سبز و خرم شهر که تاثیر کرانه های ناپیدای دریای مدیترانه است به هر تازه واردی نوید اقامتی بیادماندنی می داد....   ادامه دارد      

 

 

 

[ 90/09/02 ] [ 11:2 ] [ جمع ] [ ]

فهميده، اسطوره يا واقعيت؟  /   از،  سيد زين العابدين صفوي

از دوران بچگي، وقتي واژه ي «فداكاري» را مي شنيدم. يا  ماجراي عاشورا را از طريق منابر يا تعزيه خواني به ذهنم منتقل مي كردم،يا شعر هاي حماسي و ايثارگرانه اي را كه مي شنيدم، يا داستان هاي افرادي چون «آريو برزن» را  در كتاب هاي درسي ابتدايي مي خواندم  و... همه اش در اين فكر بودم كه چگونه ممكن است كسي آزادانه از جانش بگذرد وسينه اش را در برابر تيغ و تير قرار دهد و يكباره از هستي خويش دست بشويد؟ اوايل آبان 59 خبر هاي تلخي از خرمشهر  پيچيده بود. راديوي كوچكم به طور تلويحي اشغال بخش غربي خرمشهر را خبر مي داد.و ازمقاومت هاي مدافعان اين شهرستايش مي كرد.اخبار ساعت 7 بامداد،گزارش خبرنگاري را از جبهه پخش كرد كه با چشمان خود ديد كه « نوجوان سيزده ساله اي در حالي كه نارنجك به كمر بسته  بود خود را به زير تانك دشمن افكند و تانك را نابود كرد و خود به شهادت رسيد.(مضمون).

 من كه آن روزها دانش آموز اول دبيرستان بودم ، فقط جسمم در كلاس حاضر بود و روح وروانم غايب و در كوچه خيابان هاي خونين شهر  مي دويد . تمام وجودم در انديشه ي  آن پسر سيزده ساله اي غرقه بود كه سه سال از من كوچكتر بود.حمله و انفجار همزمان تانك و نارنجك  بر روي پسري  سيزده ساله را- كه در فيلم ها هم نديده بودم- در ذهن خود مجسم مي كردم- همچنان تصور مسأله براي ذهن  دير باور من دشوار بود كه چگونه ؟....ديري نگذشت كه جسم بي تابم نيز در كلاس تاب نياورد. بلا فاصله براي اعزام به جبهه ثبت نام كردم  و در ميان تمسخر برخي از دوستان و دبيران به جبهه ي جنگ رفتم و پس از چهار ماه برگشتم در اين مدت صحنه هاي سخت و شگفت انگيزي ديدم ولي همچنان بر فهميده ها نگاهي ناباورانه داشتم و آنگونه نشد كه «فداكاري» را«فهميده» باشم. ولي در اعزام هاي بعدي معركه هاي خونين و عاشقانه اي پيش آمد و خيل عظيمي از فهميده ها آگاهانه و عاشقانه سينه ي خود را در برابر گلوله هاي تانك قرار دادند و پروانه وار برگرد يار، خاموش و بي آواز سوختند و دم بر نياوردند. اينك گواهي مي دهم درعمليات رمضان، محرم،والفجرمقدماتي، والفجر2 ، خيبر، فاو،  كربلاي4 ، كربلاي 5 و... پسراني بودند كه فهميده ها را فهميدند و نفهم ها را نفهميدند.

به راستي امروز فهميده ها را چگونه مي فهميم؟ وآنها را چگونه به نوجوانان خود مي فهمانيم ؟ آيا او را اسطوره اي دست نيافتني معرفي مي كنيم كه همچون رستم دستان و اسفنديار رويين تن كه ذاتاً  با همه ي همنوعان و همسالانش متفاوت بود؟ و با اين حال لابد انتظار داريم همه ي نوجواان،« فهميده» شدن راممكن و مقدور شمارند. امروز اساساً آنها كه  قرار است « فهميده ه»ا رابفهمانند خود  چگونه فهميده اند و چقدر در ميدان فداكاري ها بوده اند؟و تا چه اندازه به آن ها ارزش مي نهند؟ خودمان را مي گويم ؟ چقدر در فكر افزايش ستاره ها و قبه هاي سر دوش خود هستيم؟چقدر در انديشه ي ميز و ماشين و  مزاياي خويشيم؟ آيا فهم را مساوي علم نمي دانيم؟ آيا درك را معادل مدرك-حتي از نوع معادلش-  نمي شناسيم؟ و تعداد كتاب هاي چاپ شده و مقاله هاي ارائه شده، و ارتقاء  از ارشد به دكتري ؟ از استادياري به دانشياري؟ وهزاران عنوان و دبدبه و كبكبه را حاكي از «فهم» قلمداد نمي كنيم؟به نظر مي آيد فهميده ها را بايد دو باره بفهميم آنگو نه كه قبلاً مي فهميديم. و گرنه هيچ نفهميده ايم حتي اگر علامه دهر و نحرير نحرير روزگار باشيم.و آوازه ي علمي و اشتهار اجتماعي ومحبوبت سياسي ما ربع مسكون را در نوردد.

هركو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز   

  نقشش به حرام  ار خود صورتگر چين باشد

 

 

 

[ 90/08/10 ] [ 5:18 ] [ جمع ] [ ]

 

چرا سالگرد تجاوز به كشورمان را گرامي مي شماريم؟

از:سيد زين العابدين صفوي

اين كه ملتي هرساله سالگرد تجاوز به خاك خود را جشن بگيرد آيا حاكي از «جنگ دوستي » و «خشونت طلبي» نيست ؟ آيا  این امر ملت ايران را در فضاي لطيف!حقوق بشر خواهانه ي جهان متهم نمي كند؟ آيا بهانه اي به دست دشمنان تاريخي ما نمي دهد كه از اين موضوع سوء استفاده كرده و بگویند : ايران كه اينقدر روز 31 شهريور را گرامي مي دارد حتماْ خود عامل حادثه ي آن روز بوده است؟ زيرا طبعاً انسان  روزي  را گرامی می داردكه در آن واقعه ي شيريني برایش رخ داده باشد و گرنه، كدام انسان عاقلي را سراغ دارید که از روز تجاوز به ميهن عزيزش شادمان شود و آن را گرامي انگارد؟ اين مسأله ابهامي براي نسل هاي بعدي نيز پيش مي آورد كه نكند ايران در آن روز، نه تنها مورد تجاوز قرار نگرفته بلكه خود آغازگر جنگ بوده است.وقتي نام روشن چند هزار ساله ي خليج فارس به همين راحتي مورد انكار قرار مي گيرد چه تضميني وجود دارد كه به همين بهانه هاي واهي مظلوميت ما انكار و جاي شاكي و متهم عوض نشود؟ شايسته است آينده را هم در نظر بگيريم و از خطر تحريف تاريخ بزرگترين حماسه ي مظلومانه ي خويش پيشگيري كنيم.پس بهتر است ما به جاي سالگرد آغاز جنگ سالگشت پايان پيروز مندانه ي آن را جشن بگيريم سالگرد آزادي سرزمين ما و رهايي آزادگان دربند ما ، سالگرد ايامي را گرامي بداريم كه دشمن بعثي پس از هشت سال تلاش تجاوزكارانه با دستاني خالي و سرافكندگي به مرزهاي بين المللي بازگشت وطي نامه اي رسمي به پيروزي و كاميابي ايران اعتراف كرد. اگر به جای آغاز  جنگ  درسالگرد پايان آن از حماسه ی هشت سال دفاع مقدس تجلیل کنیم  در این صورت ازچسبيدن برچسب خشونت طلبي و جنگ دوستي بردامن ملت مسلمان ايران جلوگيري کرده و علاوه بر تأكيد بر جنگ طلبي دشمن، پيروزي مظلومانه ي خويش را براي تاريخ نمايان خواهيم كرد.

[ 90/07/04 ] [ 22:4 ] [ جمع ] [ ]

ياران مريواني

خطوط خاطراتم، مانده  بر برگ گلي دیگر

و خواهم رفت از اين ويرانه سوي منزلي دیگر

در این  شب های مهتابي به سمت «هور»مي خوابم

سوی «مجنون»، که نايد در حساب عاقلی؛ دیگر

به سوي« دشت» آن آزادگاني كه به خون خفتند

به «بستاني» كه از آن مي رسد  هر دم گلي ديگر

به آن نيزار زردي كو ندارد روي گلگوني

نمي آيد از آن  يك دم نواي بلبلي، ديگر

لب اروند و بهمنشير وكارون را شبي حتي

به رؤيا هم كسي بيند نجويد ساحلي ديگر

میان من و  روی ماه  «یاران مریوانی»[1]

چه می شد بازمی دیدم نمانده حایلی دیگر

حريفان جمله رفتند و، نه جامي ماند و نه ساقي

نه شاهد كآورم او را ، به نزد عادلي، ديگر

پل کرخه! عبورم را تو يك تن، لا اقل  دیدی

بمان تا شاهد دوم، بسازم يك پلی دیگر!

 زبس نا مردمي در شهرديدم كه نمي خواهم

قدم در كوچه بگذارم ،روم يا،  محفلی دیگر[2]

سيد زين العابدين صفوي

27/5/90

 

       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

۱- گروهي از بچه هاي زنجان بودند كه در اولين ماه هاي دفاع مقدس  باهم در جبهه ي مريوان بوديم .شمار زيادي از آنان در عمليات هاي بعدي به شهادت رسيدند .فرمانده اين گروه شهيد اكبر منصوري بود .شهيدچراغي فرمانده محور و زنده ياد حاج احمد متوسليان فرمانده جبهه مريوان بود.آن سفر كرده كه صد قافله دل همره او است.

۲- اين شعر گونه در پاسخ به پيام آقاي سرابي زنجاني است پيام وي حاوي غزل فاض نظري بود با اين مطلع:

«به دریا میزنم شاید به سوی ساحلی دیگر....مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر»

[ 90/05/27 ] [ 1:46 ] [ جمع ] [ ]

 

 

همایش یاران حجره و جبهه

ياران صاف و بي آلايش قديم كه امروز  هريك  در جايگاه بلند علمي ،قضايي ،فرهنگي ويا اجرائي قرار دارند هرسال همه ي موقعيت هاي اعتباري خود را به كناري مي نهند و در فضايي بي تكلف ، براي چند روز هم كه شده با خيالي راحت مي توانند آنگونه نمايان شوند كه هستند.راحت حرف بزنند،باصداي بلند بخندند، شوخي كنند، و از «سوءاستفاده» ديگران نهراسند، يكديگر را به اسم كوچك «دوره مدرسه و سنگر»صدا كنند و... براي داستان هايي كه براي فرزندانشان تعريف كرده اند شاهداني زنده بياورند و شناسنامه ي زخم هايشان را از زبان غير مرور كنند و براي نسل جديد بفهمانند كه ما «سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم ،ولي دل به پاييز نسپرده ايم،چو گلدان خالي لب پنجره ،پر از خاطرات ترك خورده ايم ،اگر دشنه دشمنان گردنيم ،اگر خنجر دوستان گُرده ايم،اگر دل دليل است  آورده ايم،اگر داغ شرط است «ما» برده ايم،گواهي بخواهيد اينك گواه ،همين زخم هايي كه نشمرده ايم*»

دوستان خوش ذوق، اين گردهمايي شيرين را «همايش حجره و جبهه» نامگذاري كرده اند.هرسال كه مي گذرد،لزوم و اهميت اين تجمع آشكار ترمي شود. كساني كه از چنين نعمتي بي بهره اند با شنيدن اين اجتماع خود جوش،بر حال و روز ما غبطه مي خورند كه اي كاش ما هم به تعداد انگشتان يك دست ياراني همانند ياران شما داشتيم. ياراني با  انبوهي  از پيشينه و باور يكسان .

باخود مي گفتم ويژگي جوهري اين همايش همگون (هموژن) بودن آن است همه با يكديگر برابرند و از يك جنس.هيچكس از مدرك و رتبه و حقوق ورياست خود نمي پرسد و در اين خصوص اساساً نمي خواهد چيزي بداند.كسي كه خودرو مدل بالا دارد به كسي كه اساساً ماشين ندارد و مستأجر است تفاخر نمي كند. كسي هم كه با اتو بوس آمده حسرت نمي خورد. به راستي در اين روزگارمادي، اين ويژگي را در كدام همايش مي توان سراغ گرفت؟

حقيقت اين است كه در اينجا« ديدار» خود موضوعيت دارد هيچكس در پي تصويب چيزي نيست. خيلي هم مهم نيست چه حرفي بزنند. مانند دو عاشق كه محتواي سخن برايشان چندان مهم نيست بلكه هدف همان خود «صحبت» يا به قول معروف همصحبتي است. يكي از ياران غايب از همايش (آقاي پورطاحونچي)بامن تماس گرفته بود و از نيامدن خود و عذر موجهي كه داشت سخن مي گفت، تعبيري زيبا در باره ي جمع ياران به كار برد . او گفت:آن جمع عقبه ي ماست و هويت ما را نشان مي دهد. يكي ديگر از ياران اين جمع را به اخوان الصفا تشبيه كرد.

فرزند يكي از دوستان همايش به پدرش گفت: شما با اين آقاها كه ما اصلاً آنها را نمي شناسيم و تا به حال  هيچ رفت و آمدي با هم نداشتيم، چه زود صميمي شديد در عرض يك دقيقه «دكوراسيون» به هم مي ريزيد .فوري خانواده هاي خود را به يكديگر معرفي مي كنيد . پيش آنها با يكديگر شوخي مي كنيد و... شما كه اينطور نبودي بابا!

همسر يكي از دوستان  ديگرمان به شوخي مي گفت :ماهيت اصلي شوهرم را در اين جمع شناختم!

حاج آقا وفايي گفت نوه هايم  در طول سال همه اش مي گويند تابستان ميخواهيم برويم جلسه ي دوستان بابا بزرگ!

همايش 90

همايش ششم كه در مازندران برگزار شد ويژگي هايي داشت كه  در اينجا به اختصار به آنها اشاره مي كنم و انتظار دارم دوستان ديگر هم نظرات خود را بنويسند.

1-     استقبال خانواده ها از اين همايش نسبتاً بيشتر از همايش هاي پيشين بود.شايدیکی از دلايلش آن بود- كه مكانش، مازندران( ما،زن ،در آن،) بود .            كه مازندران شهر ما ياد باد       همیشه بر و بومش آباد باد

2- چهره های جدیدی از قديمي ها در آن حضور یافته بودند چهره هايي که شايد پس از پایان جنگ همدیگر را ندیده بوديم . و رفته رفته اميد ديدار مي رفت كه به قيامت موكول شود .مانند آقایان محمد فوقی، محمد حسین زنجیری،هبةاله نجفی، صادق طالبی ،جاوید طالبی،قاسم بالویی،عید محمد براتی، حسین براتی،سید علی حسینی و حاج آقا ذاكري 1

 3- شرکت کنندگان در همایش، هزینه ی خود قبلاً پرداخته بودند. و این روش برگرفته از مجموع پیشنهاد های همایش های گذشته بود که امسال با استقبال دوستان مواجه شد و بر تداوم آن مجدداً تأکید شد.

4- با اینکه صاحبان افکار مختلف حضور داشتند ولی امسال بحث های جنجالی جای خود را به گفتگوهای شیرین دوستانه داده بود .و ازبرخی موضع گیری های آن چناني سال های گذشته خبری نبود.

5-خانواده های دوستان بیش از سال های گذشته با یکدیگر صميمي شده بودند و بيش از پيش با يكديگر گرم می گرفتند. گویا این جمع هر ساله بیش از پیش هویت خانوادگی پیدا می کند.

6- حضور جوانان و نوجوانان، چشمگير تر و پر نشاط تر مي نمود. به طوري كه آقا پسر ها يك شب فوتبال جانانه اي زده بودند. البته دختر خانم ها هم گويا روز قبلش از اينگونه برنامه هاي مفرح داشته اتد.

7-حلقه های محدودترشبانه ، حال و هوای خاصی داشت و خیلی طبیعی پیش می رفت و شوخی های فوق العاده-حتی جشن پتو- هیچکس را ناراحت نکرد، برخي در اين خصوص خوش درخشيدند مانند آقايان حاج تقي  و حاج جواد .2

8- جلسه آموزش مديريت زمان براي خانم ها ، اين نشست  نو آورانه به ابتكار استاد همه فن حريف، جناب آقاي شيخ حسين صبوري3 برگزار شد كه خيلي تعريف داشت . جلسه اي بسيار گرم بود در مكاني گرمتر.

9- دريانوردي با اتوبوس دريايي، اين سفر كوتاه دريايي براي خانم ها و نوجوانان ،هيجان و شيريني خاص خودش را داشت. و براي ياران جبهه نيز عمليات هاي آبي خاكيي مانند خيبر و بدر و والفجر هشت و كربلاي چهار و پنج را تداعي مي كرد.

دعوت به این همایش بر اساس تصمیمی بود که سال گذشته درهمایش بجنورد اتخاذ شد و خوشبختانه دقيقاً طبق برنامه ، برگزار گردیدد. بيش از32 نفر حضور یافتند4و افرادی هم حضور نیافتند . غايبان همايش در جند دسته قابل دسته بندي مي باشند:

الف-برخی از آنها دلائل موجهی داشتند مثلاً يا درخارج از كشور بودن، یا همزمان با اين همایش امر خیری داشتند. و آن را قبلاً اعلام کرده بودند  و يا در آستانه همايش رخداد ناگواری برآنان رخ داده بود.5

ب- دسته ای نیز دلايل غیر موجه داشتند6 و لي باز جاي شكرش باقي است عدم حضور خود را پس از چندين تماس اعلام كرده بودند.

ج- دسته ای دیگر خیلی با معرفت تر بودند .هیچ پاسخی ، -حتی در حد يك كلمه -جواب سلام های مکرر جناب دکتر مظلوم،جناب فوقی و جناب عبادی را نداده بودند .(خوشبحتانه این افراد در اقلیت بودند )

در هر حال ما همه ي اين انواع غيبت را امري طبيعي تلقي مي كنيم و انتظار غيبت هم داريم! ولي انتظار ظهور منطقي تر است! اميدواريم سال آينده شاهد ديدار ياران بيشتري باشيم. به پيشنهاد برادر عزيز جناب آقاي نجفي قراراوليه اين شد كه-انشاءالله -سال آينده اين همايش در باغرود نيشابور برگزار مي گردد . جزئيات آن بهار آينده توسط جناب آقاي دكتر مظلوم به استحضار ياران خواهد رسيد. / سيد زين العابدين صفوي.21 مرداد 1390

پي نوشت ها

1- از میان چهره های جدید جناب حاج آقا ذاکری بودند. بنده و شماري از دوستان افتخار شاگردی ایشان را داشتيم ودر بهترین قطعه ی عمر خود،ازعلم و اخلاق ایشان بهره برده ايم.

2- يار ديرين جبهه و حجره جناب «شيرالشوخ» و «غلام الشيوخ» كه البته با«شرم الشيخ» مصر ميانه اي ندارد!«جواد درقي المسقط، كلاله اي المشغله، مراوه اي المقام»

3- هم مباحثه اي عزيز، جناب حجةالاسلام شيخ حسين صبوري نويسنده، محقق، نقاش ،كاريكاتوريست، فيلم ساز، و مسلط به چند زبان زنده دنيا واستاد  ورزش هاي رزمي و دفاع شخصي داراي دان 6 كاراته . او هم اكنون در كنار كارهاي علمي و فرهنگي، در  باشگاه حمزه در صفاشهر قم  طللاب را آمورش رزمي هم مي دهد.

4- لیست شرکت کنندگان همایش ۹۰ـ محمد فوقي،حاج آقا وفايي، حاج آقا ذاكري،عليرضا مظلوم،حسين صبوري،،سيد زين العابدين صفوي،جواد شير غلامي،عباس فرازي، قاسم بالويي، محمد شريعتي تبار،حسين براتي، صادق عبدي، خداداد پرستوك،علي لشگري،سلمان عبادي،موسي عمراني،مهدي شوشتري، احمد رمضاني،قربان مهاجران،سيد رحيم خطيبي،محمد حسن يوسفي،عليرضا رزاقي،صادق طالبي،سيد عزيز خطيبي،سيد نجم الدين صفوي،سيد مصباح حسيني،عيد محمد براتي،علي مكرمي،محمد حسين زنجيري،اسماعيل اسحاقي،حسين صبوري،هبةاله نجفي،جاويد طالبي،سيد علي حسيني

5- برادرعزیزمان جناب آقای سید علینقی ایازی از یاران خوب حجره و جبهه ی ما است .حدود بیست سال است که زیارتش نکرده ام،در انتظاردیدارش لحظه شماری می کردیم که فوت برادر ایشان- یک روز قبل از همایش –مانع این دیدار شد-ما در اینجا از سوی جمع یاران  به این برادر عزیزمان تسلیت می گوییم.

6- دليل برخي از غايبان اين بود كه ما تازه از شمال آمده ايم و يا اينكه خانم من شمالي است و شمال برايم جاذبه ي چنداني ندارد!(سوءتفاهم نشود منظورش اين بود كه خيلي شمال رفتيم)


*بخشي از يك غزل قيصر امين پور

 

[ 90/05/22 ] [ 3:4 ] [ جمع ] [ ]

به همت والای حجت الاسلام محمد فوقی ششمین نشست دوستان حجره و جبهه مدرستین سلیمانیه و موسی ابن جعفر(ع)، حوزه علمیه مشهد مقدس در خطه سرسبز طبرستان و سرای علویان شهرستان زیبای ساری در روزهای 29 و 30  و 31 تیرماه سال نود هجری شمسی برگزار شد. تدبیر و رهنودهای دکتر صفوی و پیگیری های مجدانه دکتر مظلوم باعث شد که نشست ساری علیرغم تحمیل هزینه های اقامت و پذیرایی بر شرکت کنندگان، از استقبال بیشتری برخوردار شود. دوستان اکثرا عصر چهارشنبه 29 تیر ماه در محل تعیین شده ( کوی فرهنگیان  مجتمع ایثار) حاضر شده بودند. فقط شیخ عظیم الجثه! حضرت فرازی عصر پنج شنبه به جمع ملحق شدند. صبح روز پنج شنبه برنامه معارفه و نشست رسمی در سالن اجتماعات به سیاق سال های قبل انجام شد. بر خلاف سالهای اولیه که جلسات معارفه معمولا حواشی پر رنگ تر از متن داشت و کنایه های تند و تیز رد و بدل می شد، در این نشست دوستان به معرفی خویش و چگونگی تحصیل خود پرداخته و بعضا روایتی قرائت نموده و یا شعری خواندند! بنده حقیر نیز که معرف حضور جمع بوده و گاه زبان بی زبانان می شدم و بی پروا از انتساب خویش به فئه قلیله مطروده! سخن می گفتم در این جلسه فقط به بیان نام و نام خانوادگی و تحصیل و اشتغال بسنده کردم و تعجب دوستان را برانگیختم! حتی در پاسخ دوستی که برای اولین بار در جمع حاضر شده و با افتخارخود را منتسب به گروه حاکم معرفی کرد و از سماحت خود در تحمل امثال بنده سخن گفت، نیز زیپ دهان بسته ماند و نیازی به پاسخ نیافت. رئیس جلسه جناب آقای دکتر صفوی که با اصرار فراوان دوستان حاضر و پس از توصیه های اخلاقی حاج آقا وفایی کنترل جلسه را بر عهده گرفتند سهم بسزایی در هدایت جلسه و پرهیز از ورود به مباحث بی نتیجه اعصاب خوردکن داشتند. دکتر مظلوم هم که چند دقیقه پس از شروع جلسه برای پاس کردن چک بی محل خود سالن را ترک کرده بودند تا پایان جلسه به محل بازنگشتند!

پس از نماز و نهارعازم سد شهید رجایی ساری شدیم. از محل تاج سد بازدید کردیم آنچه مشاهده می شد غیر قابل تصور بود شاید دو سوم دریاچه پشت سد خالی از آب بود عکس یادگاری گرفتیم و به رودخانه پایین دست سد آمدیم. الحمدلله جثه عظیم الشان آقای صفوی یک جا بدرد خورد! و آن هم نجات خطیبی کوچک از غرق شدن در جریان تند آب رودخانه بود. جمعیت بین خوف و رجا مانده بودند، چشم ها بر تلاش جانکاه آقای خطیبی قفل شده بود. دست و پا زدنهای آقای خطیبی و چنگ انداختن به هر شاخه و برگ بخوبی ضرب المثل معروف "الغریق یتشبث بکل حشیش" را بیاد می آورد. آقای صفوی هرکول وار پاهای خود را چون میخ به وسط رودخانه کوبیده و سید خطیبی را نجات دادند. شب به مقر برگشتیم دعای شعبانیه قرائت شد و پس از شام تا پاسی از شب از هر دری سخن گفته شد. هندوانه هایی که توسط مقسم بالذات! (که یا ملعون است یا مغبون) جناب لشگری به اشکال حرفه ای تقسیم می شدند و در سینی ای می چرخیدند و نیز بوی عطر آگین آنخ (ککل کوتی) تنقلات شب نشینی ما را تشکیل می دادند.

جشن پتو برای تقی حیدری

جناب حاج شیخ تقی حیدری که با خانواده تشریف آورده بودند بجهت تخلف از قوانین خود ساخته جمع! و عدم همراهی با آنان در بازدید از سد مستحق مجازات شناخته شده و با چراغ سبزی که از حاج آقا وفایی گرفته شد اجرای جشن پتو در حق متهم به اتفاق آراء تصویب شد. البته بجهت پر خوری ایشان و ترس از عواقب بعدی، بعد از سه چهار مشت و چند ضربه دم پایی مشمول تخفیف مجازات دانسته شده و ادامه مشت و لگد موقوف شد.

برنامه روز بعد بازدید از ساحل دریای خزر و قایق سواری تعیین شده بود. ساعت 12 ظهر جمعه به ساحل بابلسر رسیدیم سوار اتوبوس دریایی شده و نزدیک به هفت کیلومتر از ساحل بطرف دریا حرکت کردیم. بسیار خوش گذشت. ظهر مهمان آقای فوقی بودیم نهار خوردیم و دو سه ساعتی خود را به دریا زدیم. قسمت دریا را مختصر نوشتم تا دوستان از برنامه های که برای آب دادن به آقای وفایی و اذیت کردن شیخ جواد شیرغلامی داشتند مفصلا بنویسند. نشست ششم در ساحل بابلسر و در عصر جمعه 31 تیرماه با خداحافظی دوستان به پایان رسید. تشکر ویژه از آقای فوقی بابت همه زحماتی که یک تنه متحمل شدند. پنجم مردادماه نود. پرستو. رودهن

[ 90/05/05 ] [ 0:10 ] [ جمع ] [ ]
                                                                                            

نوشته:مریم سادات صفوی 

 

نمی دانم با کدامین قلم انتظار تو را به تصویر بکشم.

نمی دانم چه روزیست آمدنت و چه روزیست رفتنم؛

تنها می دانم  که قلبم در بودن ونبودن تو، به عشق تو می تپد.آرزویم نه دیدن تو، که بودن با تو و حرکت در زیر پرچم توست.قلبم مالامال بیم و امید است.امید برای آمدنت و بیم اینکه مبادا وقتی بیایی، من در راهی جز راهت و با جمعی جز جمع یارانت باشم.

نمی دانم میان تپه های خاکی سنگر های عشق،میان عطر ایمان و ایثار،چه کسانی تو را دیدند.اما خوب می دانم پاک مردانی بودند،که بی آنکه تورا به چشم جسمانی ببینند، در پی تو آمدند؛ و رفتند تا ملکوت. همانند نیکو صفتانی که امام خویش را ندیده بودند اما در پی راهش گام های راستینی برداشتند.حال می ترسم در زمان آمدنت باشم، تو را نیز ببینم اما... در صف یاران تو نباشم همانند کسانی که امام را مقابل خویش با دو چشمان باز دیدند اما راهش را که راه نینوا بود راهی نشدند..

آمدنت طلوع است  و طلوع با چه "عینی" است..؟ افسوس؛ما نمی دانیم  

افسوس ، در بامداد عصر تو،عهدت را می خوانیم ومی شکنیم.شامگاهان دست بر فراز آسمان ها می بریم و آمدنت را آرزو می کنیم..غافل از اینکه شاید اگر تو بیایی من همانی باشم که مقابل راه روشنت قد علم می کنم و در سپاه تاریکی باشم.کاش به جای این همه دعا برای دیدنت،کمی هم دعا برای همراهی تو  می کردیم.

 

 

 

[ 90/04/23 ] [ 18:2 ] [ جمع ] [ ]
 

سر نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

 

 

 

زينب فرشته بود و پر خويش وا نكرد
اين كار را براى رضاى خدا نكرد
پر مى‏گشود اگر،همه را باد برده بود
سيمرغ بود و جلوه بى انتها نكرد
اين كربلا چه بود كه جز اين مسافرت
او را ز جان عزيزتر خود جدا نكرد ؟
گيسوى آيه‏هاى نجيبى كه مى‏وزيد
با معجر شكسته زينب چه‏ها نكرد
ياد رقيه حرف گلو گير زينب است
حرفى كه تار صوتى او خوب ادا نكرد
آرى غذا نداشت ولى در تمام راه
يكبار هم نماز شبش را قضا نكرد
بيگانه بر غريبى زينب سلام كرد
كارى كه هيچ رهگذر آشنا نكرد

رضا جعفری

[ 90/03/28 ] [ 20:6 ] [ جمع ] [ ]

 

اسدالله در وجود آمد در پس پرده هر چه بود آمد

 

 

[ 90/03/26 ] [ 16:44 ] [ جمع ] [ ]
 

نوشته:مریم سادات صفوی

 

بسم الله الرحمن الرحیم. انا لله و انا الیه راجعون. روح بلند و ملکوتی پیشوای مسلمانان جهان حضرت امام خمینی (ره) به ملکوت اعلی پیوست...

 این بود طنین جانگدازی که دلهای عاشقانش را لرزاند.رهبری که نه تنها رهبر سیاسی مردم بود،دل های آنان را نیز رهبری می کرد.مردم دل هایشان را نیز به او سپرده بودند.کسی که آن زمان ،افکار روشنش دنیای تاریک را شکافت.و بعد از رفتنش،مردم ماندند با دلی بیقرار و طوفانی.  

توصیف امام خمینی برای ما خیلی سخت است. چون اصلا نبودیم که ببینیمش.قبل از اینکه بیایم،او بر فراز آسمانها رفته بود.اما میشناسیمش و میدانیم چه دوست داشتنی است که قلب ملتی برایش عاشقانه می تپید.نه تنها آن زمان که بود،بلکه اکنون با گذشت این همه سال از پروازش،مردمانی هنوز غوطه ور هستند در راهش،افکارش،زندگی اش و ایمانش.کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ غوطه ور باشیم.

امام خمینی با جهان بینی شگرفی که داشت سرنوشت کسانی را به آنها گوشزد کرد که اکنون پس از گذشت سال ها،خود نیز در عجبند.او چشمهء علم و اخلاق و اندیشه را در دشت حکومتش جاری کرد.او صاحب سبکی از حکومتداری و جامع نگری است که قبل و بعد از او همتا نداشته.مردی که جوانان را انگیزه ای بود که به عشقش به جبهه های نبرد بروند.مردی که رزمنده ها را چون پدری بود مهربان صبور و مقاوم.حق پدری بر گردنشان داشت.مردی که شهدای گمنام را فرزند او می خوانند.مردی که آمدنش را گل باران کردند و رفتنش، خیابان های شهر را آتشفشانی از جمعیت کرد.چه کسانی که آن زمان دست بر دعا گشودند و از خداشفای محبوبشان را خواستند. اما خدا اورا بیشتر می خواست.و او پر گشود.بعد از رفتنش.قیامتی شده بود.ندای وا اماما ... ضجه های مردمی که بزرگ خود را از دست داده بودند..هنوز هم برخی این ندا را بر زبان و  در دل های خود دارند: ای جماران،رهبر ما را چه کردی؟...

حق ما از شناختِ او، اشعار و افکارِ برگزیدهء اوست.برترین های کلامش و جاودانه ترین افکارش.حق ما از او، که روح خدا بود ؛ این نیست که کلمات بریدهء اورا بشنویم.روا نیست که عظمت چنین بزرگ مردی را در قاب کوچک سیاست زدگی پنهان ببینیم.

 

بزرگ مردی که در عین مرجعیت علمی و دینی و خبرگی در جهان سیاست،عاشقانه زندگی کرد و عارفانه شعر گفت  :از غم دوست در این میکده فریاد کشم،دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم،سالها می گذرد،حادثه ها می آید،انتظار فرج از نیمهء خرداد کشم،

امام خمینی در کلام قیصر امین پور:

لبخند تو خلاصه خوبیهاست ----- لختی بخند خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است ----- صبحی که انتهای شب یلداست

در چشمت از حضور کبوترها----- هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست

رنگین کمان عشق اهورایی----- از پشت شیشه دل تو پیداست

فریاد تو تلاطم یک طوفان----- آرامشت تلاوت یک دریاست

با ما بدون فاصله صحبت کن----- ای آن که ارتفاع تو دور از ماست

[ 90/03/14 ] [ 2:6 ] [ جمع ] [ ]
 

نخل نبوت ز تو شد بارور

باغ امامت ز تو شد پر شجر

میلاد حضرت فاطمه زهرا فرخنده باد

 

تصادف میلاد حضرت فاطمه و روز زن،  با سوم خرداد؛ سالروز فتح خرمشهر چه خوش تصادفیست که خسارت آن بهانه ایست برای بیان شیر دلی شیر زنانی که در فتح خرمشهر،حماسه ها آفریدند.

زنانی که مردانه جنگیدند و خوش درخشیدند.زنان پاکدامنی که جامهء شهادت،حجاب جاودانهء آنها شد.

 زنانی همچون شهناز حاجی شاه که پا به پای مردان از دیار واعتقاد خود دفاع کردند .

زنانی که تاریخ، سرنوشتشان را به بانویشان فاطمه گره زد.

روح شهدا شاد و یادشان گرامی باد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فاطمه گویاترین فریاد عشق  روح سبز عاطفه، همزاد عشق

ای دلت پر نور تر از آفتاب ای كلامت عشق را تفسیر ناب

موج زن در هر كلامت شط نور  خطبه هایت شرح ناب خط نور

حرفهایت مرهم زخم علی    خطبه ات برّان چو شمشیر ولی

رخ نهان می كرد از شرم تو ماه   پیش تو خورشید گم می كرد راه

مریم از تو معرفت آموخته    چشم بر دست تو هاجر دوخته

دست اعجاز تو موسی آفرین  بر تو گوید صد چو موسی آفرین

آب كوثر اشكهای چشم توست  آتش دوزخ نشان خشم توست

ای شب تردید را صبح یقین  آفتاب آسمانی در زمین

با علی آن سوی باور رفته ای     تا خدا با بال حیدر رفته ای

در فصول بی بهار عاطفه    آمدی با كوله بار عاطفه

آمدی در وادی لبریز ظلم    ای بهار عدل در پائیز ظلم

آمد و با خامه ای از جنس درد    عشق را بر لوح دل ترسیم كرد

ای فروغ دیدگان بو تراب    نور نابی نور نابی نور ناب

در سر سودایی من شور توست    حیرت آیینه از منشور توست

شعر از: نعمت الله شمسی پور

 

[ 90/03/03 ] [ 1:31 ] [ جمع ] [ ]

« .... گردان حمزه برای ادامه عملیات در محور جاده فاو ام القصر در شب 24/11/1364 در سه راهی کارخانه نمک توجیه شده و گروهان یک از پیشانی جنگی رها شد، ما که در دسته یک بودیم زودتر از بقیه دسته ها و گروهانها به خط دشمن رسیدیم. شب تاریک و نور ماه نبود. کسی چند متری اش را نمی دید؛ مگر وقتی که منور در همان نزدیکی روشن می شد. بچه های ما با کلاش و آرپی جی پشت سر هم شلیک می کردند. من امدادگر بودم و پشت سر ستون و با حمل  مجروحان پیش می رفتم. افرادی روی زمین افتاده بودند از لباس و چفیه شان می توانستم بفهمم که کسی که روی زمین افتاده خودی است یا دشمن.

چراغ قوه را انداختم دیدم نفر اول شهید است. نفر دوم دمر افتاده بود او را برگرداندم دیدم عراقی است. او هم مرده بود. جلوتر کمک آرپی چی زن دسته مجروح شده بود. تیر به ران پایش خورده بود زخم او را بستم و حمل مجروح او را برد. جلوتر یک مجروح عراقی افتاده بود تا مرا دید شروع کرد به آه و ناله کردن. شاید فکر می کرد برای زدن تیر خلاص آمده ام. نمی دانست که من امدادگرم و امدادگر سلاح ندارد. با خود گفتم باید بروم طرف دیگر نباید متوجه شود که من تفنگ ندارم و گرنه ممکن است بلایی سرم بیاورد. دنبال کلاش می گشتم که نگاه روحانی جوان تبلیغات گردان را دیدم تنها و سرگردان بود. میان کشته ها و مجروحان این سو و آنسو می رفت و نمی دانست چه بکند. صدایش کردم و گفتم:« حاجی سلاحت رو بده به من»

خیلی جدی گفت: نمی دهم... مال خودمه...»

گفتم:« پس دنبال من بیا کمک لازم دارم عراقی ها خودشون را به مردن زده اند هر عراقی که من زنده پیدا کرده ام به تو می گویم بزن.»

جلوتر به یک عراقی رسیدیم. گفتم بزن!

نگاهش مات آن مجروح عراقی بود و خشکش زده بود. می ترسید. تفنگ دستش بود و کاری نمی کرد. کلافه بر سرش فریاد کشیدم: مگه با تو نیستم؟ بزن... زود باش، کار داریم... استخاره نکن حاجی... بزن دیگه.

فریادم کارگر افتاد لوله تفنگ را گرفت طرف سینه اش و شلیک کرد. به او گفتم : اینها را مظلوم نبین خودشان را به موش مردگی می زنند ... اگر نزنی تورا می زنند. همین ها خیلی از بچه ها را از پشت زده اند. اگر دیر بجنبی کارت تمام است.

در آن هیرو ویر که می بایست به زخمی ها می رسیدم کارم شده بود تدریس نظامی گری به حاج آقا ! ....» دسته یک. ص 181

راوی شهید سیروس مهدی پور. امدادگر دسته یک.

کتاب دسته یک، بازروایی خاطرات یک شب از عملیات والفجر 8 در محور جاده فاو- ام القصر است که توسط اقای اصغر کاظمی تدوین و چندین بار بعنوان اثر برگزیده در میان کتب مربوط به دفاع مقدس معرفی شده است. خاطرات مستند و واقعی از بازماندگان یک دسته 29 نفری از گروهان یک از گردان حمزه لشگر 27 حضرت رسول تهران که فقط 10 نفر از آنان توانستند  پیکر مجروح خود را از صحنه نبرد به پشت جبهه برسانند. کتاب واقعا خواندنی است. تخیل نویسنده و بعبارتی تدوین کننده مطلقا دخالتی در روایت اتفاقات آن شب نداشته است. کتاب یکسره خاطرات ناب و واقعی است. واقعی بودن روایات به این دلیل تایید می شود که پس از سالها از پایان جنگ و دور افتادن بچه های باقی مانده دسته یک از یکدیگر، خاطرات ثبت شده توسط محقق از هر کدام از راویان موید خاطرات دیگری است. دم بچه های تهران گرم که باز هم پیش قدم شدند و با همت بی نظیر خود یادگاری ارزشمند از آن شب عاشورایی را جاودانه کردند.    

مظلوم، بچه های خراسان که هم غواصان لشگر5 نصرشان خط شکن بودند و هم گردانهای رزمی شان روز بعد در غرب فاو حماسه آفریدند، و هم بچه های لشگر 21 امام رضای شان در ام الرصاص فدایی لشگرهای سپاه شدند، ولی افسوس که محققی چون اصغر کاظمی نداشتند تا حماسه بی نظیرشان را نه در 900 صفحه  که در یک دفتر 40 برگ ثبت کند!  

حالا خوبه که تهرانی ها در شب عملیات والفجر هشت خط شکن نبودند والا چه کتابهای در وصف غواصان و خط شکنان خود می نوشتند!!

 نویسنده: پرستو- تهران. رودهن. 30/2/90

 

[ 90/02/30 ] [ 13:3 ] [ جمع ] [ ]

استاد رضوانی حفظه الله را که به یاد دارید ؟ همان استاد راست قامت و با جبروت درس ادبیات عرب در مدرسه ی علمیه ی موسی بن جعفر (ع) که وقتی وارد کلاس می شد ، کلاس به احترام می ایستاد و پس از نشستن و آرام گرفتن پشت میز ، تلامیذش کتاب سیوطی را باز می کردند و استاد مدرس را پر می کرد از صدای دوست داشتنی و آهنگین خود که شعرهای الفیه ابن مالک را لاینقطع می خواند وسپس جرعه جرعه با شرح شیرین ، بر کام تشنه می ریخت و محسوس بود که بعد از مدتی ، ما شاگردان ریختی ادبیاتی پیدا می کردیم و شعر می خواندیم ، شاهد مثال می آوردیم ، تجزیه و ترکیب ردیف می کردیم و گاه با غافل شدن از سلوک استاد که با تمام توان علمی ادبی ، ادب تواضع و فروتنی را فرو نمی گذاشت ، جبه ی ادیبان بر تن، حریف می طلبیدیم وخود را عالم دهر می دانستیم در کوچه های باب اضافه و حروف زایده !
اینک جمعی از طلاب مدرسه علمیه موسی بن جعفر (ع) ، به پاسداشت سالها تلاش بی منت استاد ، نشستی برگذار کرده اند تا شاید نشانی از قدردانی گذاشته با شند بر سینه ی ستبر و فراخ استاد و گفته باشند که در قلب یکان یکان شاگردان جای دارد و عزیز است و با شکوه .
و جلاالدینی است که سیوطی می گوید ، آنگونه که جلال الدین سیوطی ، می خواهد .(عمرانی)

[ 90/02/30 ] [ 10:55 ] [ جمع ] [ ]

 خاطره آقای عمرانی حقیرا هم به یاد دو خاطره از همین دست که به اتفاق دوستان طلبه مدرسه علمیه موسی بن جعفر(ع)  برایمان اتفاق افتاد انداخت که برای تجدید خاطره برای دوستان عزیز بیان می نمایم

اول : یادم می آید آقای حاج شیخ حسین انصاریان در حسینیه کاشمریها ده روز منبر میرفت یکی از شبها بعداز سخنرانی ایشان که خیلی هم همه را گریاند که خدایش روحش را شاد نماید شهید محمد حسین رضائی میگفت این شیخ چه قدر «زراق»است( کلمه ای که در زبان تر کی به کسی می گویند که خیلثی گریه میکند)شخصی که محاسنش را ازته تراشیده بود بلند  شد وچند تا دعا کرد که همه دعاهایش بو دار بود وبه جمعی بر خورد بعد از اینکه مجلس تمام شد جمعی از طلاب مدرسه دورش را احاطه کردیم واورا مورد استیضاح قرار دادیم وحتی تهدید به کتک کردیم که صراحتا گفت غلط کردم و این فرد با اینکه هر شب پای منبر می نشست دیگر  در مجلس در شبهای آینده دیده نشد

 دوم : به طلاب مدرسه خبر دادند که منزل آقای حجت هاشمی روضه است وکسانی که سخنرانی می کنند به امام وانقلاب بی حرمتی می کنند تصمیم گرفتیم مانع این کار بشویم جمعی از دوستان سلیمانیه ونواب هم به فکر افتاده بودند با جمعی از دوستان موسی ابن جعفر مشورت کردیم که چه کنیم تصمیم بر این شد که برویم اما مسلح به سلاح سرد( چاقو های آشپزی  حجره) ونگذاریم سخنران سخنرانی کند  قرار بر این شد بی بهانه صلوات بفرسشتیم خلاصه رفتیم البته آنها هم طرفدارانی داشتند البته خانه هم خانه جناب حجت هاشمی بود وقتی سخنران شروع کر د ورسید به جائی که خلاف مصالح نظام وانقلاب ودفاع مقدس حرف میزد  شروع کردیم به صلوات فرستادن  نمی دانم چطور چاقو هارا دیده بودند که   آقای حجت را از مجلس خارج کردند وجلسه به هم خورد وسخنران هم جیم شد والبت شب بعد که رفتیم کمتر بودیم آقای حجت خودش منبر رفت . نویسنده آقای قلی زاده 

آقای قلی زاده عزیز من نتونستم عکس ها را توی این صفحه بگذارم. فرستادم تا صاحبش بگذارد. از تاخیر چند روزه پوزش می طلبم.

[ 90/02/04 ] [ 19:5 ] [ جمع ] [ ]
 

بعد از تو چله چله علی خطبه خواند و سوخت

چرخید ذوالفقار علی در مدار تو

زهرا شدی که نام علی (ع) را علم کنی

پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی

                                                      (قزوه)

فرا رسیدن ایام فاطمیهء اول بر همهء شما تسلیت باد

 

درود بر شهیدانی که با رمز یا زهرا به آسمان عروج کردند

 

 

[ 90/01/26 ] [ 2:4 ] [ جمع ] [ ]
درباره وبلاگ
امکانات وب


*سفارش کد موزیک*