|
آن روزها درس، جهاد و.....
|
همایش ۹۱ با پی گیرهای برادر گرامی جناب آقای پورطاحونچی، ششمین همایش سالانه ی یاران حجره و جبهه(حج)، تابستان امسال در طرقبه برگزار خواهد شد . تاریخ قطعی آن ۲۱ تا ۲۳ تیرماه خواهدبود. اطلاعات تکمیلی نظیر چگونگی اعلام آمادگی و ثبت نام، توسط جناب آقای دکتر مظلوم به صورت پیامک به استحضار همه ی یاران خواهد رسید. [ 91/01/30 ] [ 1:13 ] [ جمع ]
[ ]
نگاهی کرد و رفت و ساعت 2 بعداز ظهر،گردان ها آمدند.آقای قاآنی آمد.باز هم نگاهی کرد و رفت و دیگر برنگشت.آقای قاآنی بعد ها گفت که به قرارگاه رفته تا بگوید لشکر به پایان خط رسیده.اما وقتی وارد قرارگاه شده،آقا رشید و آقا رحیم صفوی هر دو به آقای قاآنی پرخاش کرده بودند که شما آدم های بی عرضه ای هستید. مگر چقدر نیروی عراقی آنجاست که لشکر شما بایکوت شده. آقای قاآنی میگفت:واقعا دلم از این حرف شکست، چون ما هفت هشت روز جان کنده بودیم. تصمیم گرفتیم که به هر قیمتی شده،شهرک را تصرف کنیم. از طرفی هم علی ابراهیمی،علی پور،شریفی و تعدادی از بچه هایی را که سالهای سال با هم بودیم، از دست داده بودم.دیگر زندگی برایم بی ارزش شده بود. اصلا به فکر زنده ماندن نبودم.تصمیم گرفتم عملیات انتحاری انجام بدهم. پیش خودم حساب کردم،دیدم از خط ما تا عراقی ها بیشتر فاصله نیست.اگر با موتور میرفتم،چند ثانیه ای به آنجا میرسیدم.هیچ تیراندازی هم قادر نبود مرا بزند.حساب کردم اگر تند حرکت کنم،دو تا سه دقیقه کار است.در این سه دقیقه،دشمن نمیتوانم بفهمد که من خودی یا بیگانه هستم.گفتم کار جشعمی را تمام میکنم و شورای فرماندهی اورا از بین میبرم.اگر هم شهید شدم، نیروهای دیگر کار شهرک را تمام می کنند. به نیرو ها دستور دادم اتش نکنند.گفتم به نیروها بگویید من میروم.هرکسی که خواست دنبالم بیاید .به اقای یزدی که تنها بازمانده ی مهندسی بود گفتم: بلدوزر ها را دنبال من راه بینداز. ساعت 10 شب بود و هوا پیما های عراقی منور میریختند.همه جا مثل روز روشن بود. به نظری بیسیم چی هم گفتم:با من می ایی یا خندان دل را ببرم؟ خندان دل هم خسته نشسته بود.نظری گفت:اگر بنا باشد توبمیری خب من هم کنارت هستم.من از اول بیسیم چی تو بودم وتا اخر هم با تو هستم. گفتم : پس فانسقه ات را باز کن. فانسقه ی یکی دیگر از بچه ها را هم گرفتم .دوتا فانسقه را به هم بستم. بعد گفتم که بیسیم را به پشتش ببندد.یک کلاشینکف به دستش دادم و او را مسلح کردم. رکاب های موتور را باز کردم و گفتم که روی رکاب ها بایستد. فانسقه ها را پشت او انداختم و بعد او را به کمر خودم محکم بستم. قرار شد او از بالای سر من تیر اندازی کند تا کسی نتواند مرا بزند. خدا را شاهد می گیرم که اطمینان داشتم به محض رفتن کشته می شوم.قبل از حرکت،سه جمله به ذهنم آمد:یکی این که،خدایا از من قبول کن.دوم این که گفتم مادر جان،دعا کن اگر شهید شدم، خدا از سر تقصیرم بگذرد.بعد از خودم پرسیدم که من دو پسر دارم، اگر شهید شوم آیا پسر هایم این راه را دنبال خواهند کرد یا نه؟جمله ها و این مفاهیم مرتب در ذهنم می چرخیدند تا این که حرکت کردم. صد متری به عقب آمدم تا سرعت موتور بیشتر شود. با سرعت از کنار بچه ها رد شدم و رفتم. عراقی ها که از تیراندازی خشته شده و مکث کرده بودند یک دفعه دیدند موتوری رد شد.تا خواستند بجنبند،من به داخل شهرک دوعیجی رفتم.نزدیک خانه ها رسیدم و هفت هشت نفر عراقی را دیدم که دم در خانه ای ایستاده اند. یک نفر با لباس پلنگی وسط آن ها ایستاده بود. کلاه کج زرد رنگی هم روی شانه اش جمع شد بود.فهمیدم که او باید جشعمی باشد.با موتور مستقیم به طرفشان رفتم.تا چشمشان به ما افتاد،دستپاچه شدند و فرار کردند. نظری یک تیر به مچ پای جشعمی زد.پای او زخمی شد و روی زمین افتاد.یقه اش را گرفتم و بلندش کردم. با خودم گفتم اگر او در دست ما باشد، عراقی ها تیراندازی نخواهند کرد. وقتی که بلند شد، با دست به سرش کوبیدم و دوباره زمین افتاد. نظری که به او سرباز امام زمان(عج) می گفتم، دنبال بقیه افسران عراقی رفت. دو نفر از آن ها می خواستند به سمت تانک ها بروند اما نظری آن ها را زد.آن دو نفر،نرسیده به تانک ها به زمین افتاددند. بقیه حساب کار دستشان آمد و دست ها را بالا بردند. به خودم آمدم و دیدم ما دو نفر در دل دشمن هستیم و به آن ها تیراندازی می کنیم. کمی جا خوردم و با خودم گفتم: الان ما را می گیرند. جشعمی بلند شده و ایستاده بود.یک دفعه بچه های بسیج به داخل شهرک ریختند و تعادل عراقی ها به هم خورد.اسحاقی آمد. به او گفتم به سمت نهر جاسم بروید.پمپ بنزین هم به دست ما افتاد. به یکی از عرب زبانان عراقی که به ما داده بودند گفتم: از این مردک سوال کن که جشعمی همین است یا نه؟مترجم به افسرعراقی گفت:فرمانده لشکر 21 امام رضااز تو می پرسد که این یارو جشعمی فرما نده شماست ؟عراقی از جای خودش بلند شد و کلاهش را گذاشت سرش و احترام گذاشت وشروع کرد به صحبت کردن.پرسیدم چه میگوید؟ گفت:میگوید که ایشان باید طبق قرار داد ژنو با من رفتار کند. چرا باما خشن رفتار کرده؟ من یک افسر ارشد هستم.گفتم به او بگوکه من ژنو سرم نمیشود اگر بگوید که طبق قرارداد اسلام رفتار کنم چشم ولی ژنورا به رخ ما نکشد. سر شب که هنوز کاری انجام نداده بودیم 180 اسیر از عراقی ها گرفتیم. مانده بودم اسرا را چگونه به عقب انتقال دهیم. به اقای منصوری که ان زمان جانشین دوم ستاد بود گفتم: اقای منصوری تو باید این اسرا را عقب ببری.گفت : یک نفری که نمی شود.(تفصیل انتقال اسرا بماند در جای خودش) اقای قاآنی می گفت:من امدم داخل جیپ شنیدم که تو داری با هادی از گرفتن شهرک صحبت می کنی.پریدم وبه راننده گفتم که معطل نکن به سمت قرار گاه برویم. در راه که می امدم شنیدم صحبت از جشعمی میکنی در صورتی که در قرار گاه اقای شمخانی می گفت که جشعمی را بگیرید. گفتم که جشعمی در دست ماست.تا متوجه شدند جشعمی را گرفتید مرتب می گفتند که او را به قرار گاه بفرستید.سریع گفتم یک ماشین بیاورند وجشعمی وبقیهی افسران ارشد را داخل ما شین بیندازند وبه عقب بفرستند. یکی دوساعتی گذشت اتش عراق باریدن گرفت درمبدان جنگ به ندرت پیش می امد که گلوله جای گلوله بخورد. بعضی وقت ها دو سه گلوله یک جا میخورد. طلبه جوانی که اهل شمال واز بچه های تخریب بود می خواست به کمک زخمی ها برود به او گفتم:اگر بروی وکشته شوی شهید نیستی. این بنده خدا ایستاد از بس ار پی جی زده بود ازگوش هایش خون می امد. تمام هفت هشت روز جنگ را ایستاد .گردان رفت وبچه های تخریب جابجا شدند ولی او همانجا ایستاده بود و می جنگید.صبح روز بعد اقای قاآنی و قالیباف به خط امدند.اقای قالیباف به اقای قاآنی گفت:شما ابروی بچه های خراسان را خریدید.اقا اسماعیل گفت:بابا ما کاری نکردیم هر چه بود همه با هم بودیم.بعد دیدم اقا رحیم و اقا رشید به خط امدند.اقا رحیم گفت این دو نفر مشهدی با هم چه میگویند؟ آقای قالیباف گفت:به هم تبریک می گوییم.25دی 1365 ما دوعیجی را گرفتیم. ...و این بود خاطره ی حماسه ی فتح شهرک دوعیجی در عملیات کربلای 5 از زبان سردار گمنام سپاه اسلام ،شهید محمد حسن نظر نژاد(بابا نظر) در کتاب خاطرات بابا نظر که از چاپ چهلم کذشته "روحش شاد." نوشته شده توسط فاطمه مظلوم - طـــــــــــــــــــهران - فروردین ۹۱ [ 91/01/06 ] [ 1:4 ] [ جمع ]
[ ]
اینجا در امتداد رودخانه زیبای کنجان چم نرسیده به شهر مهران گردانهای عملیاتی تیپ ۲۱ امام رضا به فرماندهی باقر قالیباف هر روز و شب مشغول آموزش های سخت و طاقت فرسا هستند بارانهای پاییزی شدید بر سختی کار افزوده است. هر شب رزم شبانه و روزها آموزش تکنیک های جنگی، همه ما فهمیده ایم که تیپ برای عملیات جدیدی آماده می شود و حدس می زدیم که نقطه درگیری باید در جبهه های میانی باشد. ماه آخر زمستان ۱۳۶۲ است و من امدادگر گردان رعد از تیپ ۲۱ امام رضا هستم. با اینکه پانزده سال بیشتر ندارم و دومین باری است که به جبهه آمده ام اما از ترس اینکه مادرم با گریه هایی جانسوزش مانع حضور مجددم در جبهه بشود شش ماه است که به مرخصی نرفته ام!! در یکی از نوشته هایم که از آن زمان مانده است آرزو کرده بودم کاش مادر نداشتم؟! از بس که مادرم هنگام خداحافظی گریه می کرد. هر وقت صحنه ای که ساک مرا بدست گرفته و تا پای اتوبوس با اشک های خود همراهی ام می کرد را بیاد می آوردم جگرم کباب می شد و بر خودم لعنت می فرستادم که چرا این زن را اینگونه اذیت می کنم؟! صحنه خداحافظی و جدایی از خانواده و خصوصا مادر تلخ ترین صحنه هایی است که در خاطرم مانده است، دوست نداشتم مادرم برای خداحافظی جلوی پادگان بسیج بیاید، جلوی دوستانم خجالت می کشیدم چون با گریه مادر من هم گریه می کردم!! از پانزدهم شهریور ۶۲ که عازم جبهه شده ام فقط یک هفته مرخصی گرفته ام و بر خلاف دوستان و همرزمان که به شهرو دیار خود رفته اند من به خط مقدم مهران که در دست نیروهای بسیج ایلام بود رفتم! و اولین تجربه تیر اندازی با دوشکا را در این خط داشتم. پدرم که او نیز در جبهه سومار بود برای دیدنم به مهران آمده و چند شبی در میان بچه های گردان مهمان است. به گمانم دوم اسفند بود که به سرعت چادرها را جمع کرده و آماده حرکت شدیم شب هنگام سوار بر کامیونهای باری و چراغ خاموش به راه افتادیم مسیر حرکت به سمت مهران بود خوشحال از اینکه چند دقیقه بعد پشت خاکریزهای خط مقدم پیاده می شویم و به خط خواهیم زد، اما عبور کامیونها و اتوبوسها و ماشین های تیپ از جاده ای که به سمت موسیان می رفت پیش بینی ما را مطابق واقع نمی ساخت. چند ساعت از حرکت گذشته بود و ما همچنان به سمت جنوب می رفتیم. فراموش نمی کنم که رادیوی کوچک یکی از بچه ها را به گوشم چسبانده بودم و برنامه راه شب را در میان انفجارهایی که در دوردست آسمان را روشن می کرد گوش می دادم اذان صبح در مقر پشتیبانی تیپ در سایت های چهار و پنج پیاده شدیم و نماز خواندیم. نزدیک ظهر به سخنرانی مرحوم فخرالدین حجازی گوش دادیم و شب مجددا حرکت کردیم و در منطقه ای بنام جفیر پیاده شدیم. رزمندگان هر گردان از آبراهی مخصوص خود بر انبوهی از قایق ها سوار شدند و حرکت آغاز شد. اصلا از آتش دشمن خبری نبود و ما نمی دانستیم که نیروهای دشمن در کدام سمت ما قرار دارد. در کنار اولین پت پیاده شدیم در گیری ها خیلی جلوتر از ما شروع شده بود با روشن شدن هوا و طلوع خورشید مجروحان و شهدای نیروهای گردان جلوتر را که بصورت پراکنده در هر جایی افتاده بودند دیدم، سرم گیج رفت و از دیدن این همه خون و بدنهای پاره پاره از حال رفتم! با صداهای انفجار و سرو صدای نیروهای خودی چشم باز کردم، سخن از چند ده شهید و مجروح نبود به هر طرف هور که نگاه می کردی قایقی مملو از اجساد شهدا و مجروحین با ناله های سوزناک به چشم می خورد جایی برای غش و ضعف نبود بلند شدم و بدنبال واحد براه افتادم. نمی دانستم که آبی که در دوطرف ما قرار داشت به دجله و فرات منتهی می شد. وضو گرفتیم و نماز خواندیم. خبر ناگواری که شیرینی پیروزی را برای مان تلخ کرد شهادت حجت الاسلام تسوجی روحانی تیپ بود که در آغاز درگیری های شب قبل به شهادت رسیده بود. روحانی که اسوه و الگوی بسیاری از رزمندگان تیپ بود شهادت ایشان آنقدر برای مسئولان تیپ ۲۱ امام رضا سنگین بود که بعد از بازگشت از خط فرمانده تیپ (باقر قالیباف) در سوگ آن شهید علنا گریه می کرد و مدتها سخن از رشادت و وارستگی آن شهید بود. عارف عالمی که موجب شد بعد از بازگشت از جبهه به جمع طلاب بپیوندم. یادش گرامی باد.پرستو. رودهن.۱۳۹۰
[ 90/12/21 ] [ 23:14 ] [ جمع ]
[ ]
اولين خاطره از جنگ از: بهزاد بيگلي پرده اول مال یه پسر بچه سه ساله س (خودم) و پرده دوم مال یه دختربچه سه ساله (خانومم)! ما تو اون سن و سال نه تنها به فکر ازدواج با هم نیفتاده بودیم، بلکه اصلن همدیگه رو نمیشناختیم!! اما پرده اول (خودم): 1) آره، سه ساله بودم... حالا حسابشو بکن با اون موقع من همسن باشی و تو یه ساختمون 5 طبقه یه پایگاه نظامی، اونم بدون اینکه بدونی نگرونیای مامان و نبودن بابا چه ربطی به اخبار این روزای روزنامه ها و چسب زدن به شیشه ها و گونی چیدن تو خیابونای پایگاه داره، تو شیرینی نشستی و داری با اسباب بازیات بازی میکنی که یه دفه برقا میره و کف زیر پات شروع میکنه مث گهواره تاب خوردن، بعد پامیشی مث بقیه بچه های سه ساله دنبال مامانت میگردی ولی نمیتونی بیشتر از جیغ زدن کاری بکنی میدونی چرا؟ چون وقتی ساختمون مثل پاندول داره میرقصه، نه میتونی دست به دیوار بگیری و نه میتونی با پاهای کوچیکت رو کف لرزون زیر پات بدویی! حالا تو این لحظه فقط صدای انفجاره و نورهای متناوب و شدیدی که تو تاریکی پنجره، هی میان و میرن... صدای جیغ همبازیای خودتو همنشینای مامانتم که از خونه های دیگه یه ریز میاد و قطعم نمیشه! بعدش دست گرم مامانتو که پیدا میکنی، یه کم بهت آرامش میده ولی میدونم الان چه فکری میکنی. بگم؟ میگی کاش الان بغل بابات بودی، آخه اون خیلی قویه!! مامانتم که میفهمه تو چه فکری هستی بهت میگه: نترس پسرم! بابات الان همشونو داغون میکنه، بعدشم میاد پیشت... پشت سرشم که یهویی کلی سروصدا میاد و تو بقیه حرفای مامانتو نمیفهمی، اما میدونی که هرچی گفته فقط برا اینه که کمتر بترسی! 2) آخ که حیف شد... قرار بود از فردا داداش بره کودکستان و توهم از مامان قول گرفته بودی روز اول باهم برین کودکستانِ داداشو از نزدیک ببینین. (آخه برنامه ریخته بودی و کلی با خودت هماهنگ کرده بودی مثل خواهر کوچولوی موش عینکی تو «مدرسه موشها» بزنی زیر همه چی و همونجا تو کلاس داداش بمونی و با مامان برنگردی خونه.) اما اگه امشب کودکستانو هم مثل آپارتمونهای 5 طبقه ما بمبارون کنن که دیگه رویاهات پریده! تو این فکرایی که بازم یه انفجار شدید و این دفه جیغ بی پروای مامان (که تا حالا بخاطر تو و داداش، تا تونسته خودشو کنترل کرده و با احساس ترسش جنگیده بود). 3) همیشه میگن اتفاقای بزرگ برا ساخته شدن آدمای بزرگه... خدا کنه یه روز آدم بزرگی بشم چون اتفاقای بزرگی برام افتاده؛ فکرشو بکن صدای انفجار و جیغ و آتیش و سوت بمب و بی پناهی و تاریکی و تنهایی و وحشت و ... اونم همش تو یه مدت کوتاه، چه بلایی میتونه سر بچه ای بیاره که تو کل عمرش از صدای آژیر آمبولانس اسباب بازیش بلندتر نشنیده! 4) ... خداییش آخرشم که نفهمیدی چی شد، چون احتمالن خوابیده بودی. فقط وقتی نیم سایه بابارو تو تاریک روشن هوا، دم در اتاق دیدی، تو احساس بچه گونه ت پیچید که همه چی تمومه چون حالا بابات برگشته. تا میای بجنبی، بابا که احساس میکنه نباید از خماری درت بیاره، سریع یرمیگرده و یه راست میره سراغ کمد بزرگ اتاقش. حتمن میخواد چیزی ازش ورداره (اینو از سروصدای بازشدن در کمد میفهمی) ولی پشت بندش دوباره انفجار و سوت و پاندول بازی و ... خوبه، حالا یکیو داری بدوی طرفش و با تموم قدرت جیغ بزنی... بعدنا بهم گفتن وسط اون شلوغی روده بر شدن از خنده، می دونی چرا؟ چون درحال دویدن داشتم داد میزدم: بابا، این هواپیماهارو بکُش دیگه! 5) آخر پرده باید بگم که زمان دانشجویی با یکی از بچه های اون زمان همدوره بودم. باباش یکی از خلبانای معروف بود که اسم در کرده بود؛ فارغ التحصیل پایگاه ریس ایالت شیکاگو بود و مسلط به انواع جنگنده های فانتوم 5 و تایگر و ایگل 12 و آلفای آکروباتیک و ... که همون شب تو درگیری با جنگنده های بعثی، مهماتش تموم میشه و وقتی می بینه یه میگ 23 داره میره طرف رزیدنشل (منطقه مسکونی) و غیرتش اجازه نمیده یارو بی اجازه وارد حریم خونواده ها بشه، میره که خودشو بهش بکوبه که گویا میخوره به یه سوخوی لیدر و سقوط میکنه تو همون بلوک های 5 طبقه مسکونی (امسال اردیبهشت به همراه بچه هام رفتم پایگاه نوژه و کودکیهامو با کمک مامانم دوره کردم؛ ازجمله جای سقوط و عروج اون شهیدو). جالب ترش اینجاس که مستقیم میخوره به آپارتمون درحال ساخت روبروی خونه ش و قطعاتی از هواپیما ازجمله بال و دمش میپره میره تو خونه خودش و اتاق خواب بچه ش آتیش میگیره. وقتی به خانومش میگن هواپیما مال دشمنه باورش نمیشه، چون مطمئنه یه جورایی بوی شوهرشو داره تو خونه حس میکنه (البته شوهره که خاکستر شده ولی حتمن از پودر بدن شوهره به خونه رسیده بوده که این حسو بهش الهام کرده بوده). پرده دوم (خانومم): 1) باباش هیچوقت خونه نبود. یعنی از وقتی یادش میاد مشغول کار بوده. یه مدت تو کویت، یه مدت تو شهرای جنوبی و ... 2) باباش اومده بود (اینو آخرای شب فهمید)؛ وسط هال نشسته بود و انگاری میخواس دوباره بره جبهه. از پچ پچی که با مامان میکرد و گریه های مثل همیشه آروم مامانش حدس زده بود. ذهن 3 ساله ش خیلی کوچیکتر از اون بود که علت گریه های طولانی این دفه ی مامانشو بفهمه، ولی احتمالن ایندفه باباجونش برا مدت طولانی میرفت جنگ؛ چون حتمن دل مامانش که خیلی بزرگتره، اینهمه قراره براش تنگ بشه... خب، حالا من باید چقد گریه کنم؟ دوتاشونم یه کمی خندیده بودن(از اینکه اینقد بلند فک کرده بود که همه حتی آبجیشم شنیده بود، کلی خجالت کشیده بود). حالا مامانش تلاش میکرد اشکی که بیرحمانه رو صورت جوونش شتک زده رو قایمکی پاک کنه... 3) قرار اعزام سر ساعت 9صب بود. تو تلویزیون دیده بود چون همش اون آقا مجریه با صدای کلفتش میگفت: میعاد ما با کاروان سپاه محمد، فردا ساعت 9 صب، میدان شهدا... (بزرگترا فک کردن اگه همه چیو به بچه ها نگن، بچه ها نمیتونن واقعیتا رو کشف کنن. میگی نه؟ این یکیش!!) 4) رو پنجه هاش خوابیده بود، چون به محض اینکه صدای ساک بابارو شنید، یهو از جاش پرید و پاشو کرد تو یه کفش که منم باید بیام... چاره ای نبود، باید میبردنش محل اعزام... تو راه همش تو بغل باباش بود (اون موقع نمیدونس چرا ولی بعدنا که دانشجوی پزشکی شده بود، استاد اخلاق پزشکیشون گفته بود بچه هام مثل خیلی موجودات معصوم دنیا، احساسای بزرگ و غریبی رو درک میکنن که شاید آدمای بزرگتر نتونن). باباش میخندید ولی نمیدونست چرا احساس میکنه باباش یه جورایی داره گریه میکنه! 5) موقع رفتن بود. چشاش دنبال باباش اونقده دوید تا رو صندلی ردیف چهارم اتوبوس آروم گرفت؛ بغل شیشه، یه لبخند نرم که ایندفه یه جورایی سفیدتر بودش! حالا یه فکرایی تو رگ افکار شیطونش دویده بود... باید همه چیو بهم میزد. باید به همه میفهموند که حالا دیگه یه کم از قبلنا بزرگتر شده... دستاشو بلند کرد تا بغل باباشو برا آخرین بار تو ذهنش آلبوم کنه. ... رفتن تو بغل بابا همونو چسبیدن بهش همون. حالا لشکریان خدا چن نفری جمع شدن تا یه دختر جیغ جیغو رو هر طور شده از باباش جدا کنن... بالاخره جدا شد ولی سریع پرید رف زیر صندلی باباش. حالا همه ی اونایی که جمع شدن، نمیدونن بخندن یا گریه کنن!! دختره رفته زیر صندلی بابش چسبیده به ساک زیتونی و فقط یه ریز جیغ میزنه: منم میاااام، .... منم میاااام، .... 6) مامانش اومد بالا و دختره رو با هزار دوز و کلک و قول و قرار، کشوند بیرون... حالا فقط یادشه آخرین لحظه هیشکی نتونسته بود اشکاشو پنهون کنه. همه داشتن گریه میکردن، حتا بابای خندون و مهربونش که بیست و نه ساله تو تموم عکساش داره میخنده! 7) داداشی فقط 4 ماه بعد مفقود شدن باباش دنیا اومده. وقتی ازت میپرسه واقعنی بابا چه شکلی بوده، یادت نره بهش بگی همش میخندید (دروغ نگفتی، آخه بابا حتا وقتی گریه میکرد هم یه جورایی داشت میخندید... باورکن!).
[ 90/12/05 ] [ 19:34 ] [ جمع ]
[ ]
انا لله و انا الیه راجعون
با خبر شدیم برادر عزیزمان زنگویی در سوگ مادر مرحوم خویش عزادارند. همچنین دوست گرامی مان آقای مهاجران در اندوه والد خود سوگوارند. ضمن عرض تسلیت به عزیزانمان، برای آن مرحومان مغفرت و رضوان الهی و برای بازماندگانشان صبر و سلامتی از خداوند منان مسئلت می نمایم. [ 90/12/05 ] [ 13:4 ] [ جمع ]
[ ]
نوشته:مریم سادات صفوی
زمستان،اما هوا بهاری بود.مسیر پر بود از فراز و نشیب.کوچه پس کوچه های شهر نام و نشانی از خُرمی نداشت.با خود فکر کردم شاید همان خونین شهر نامی سزاواز و برازنده تر است. در کمال تعجب پیامی که در ابتدای ورود به شهر ارسال شد این بود:به عراق خوش آمدید!.فکر کردم چندین سال پیش قدم به قدم این مسیر غوغایی بوده.در روزهای دور، روزهایی پرالتهاب، روزهای سرخ،روزهایی پراز گردوغبار،پر از فریاد و خاک و خون. از دیدن جمله ی ارسالی توسط مخابرات عراق حس بدی به من دست داد.در همین فکر ها بودم که ماشین توقف کرد.همراه با آن انگار زمان نیز توقف کرد.کسی آنجا ننوشته بود به شلمچه خوش آمدید.اما نوشته بودند: یاد شهدایمان بخیر.. پا گذاشتیم جایی که روزی هر قدم از خاکش پر بود از مین و هر هوا از آسمانش پر بود از باران خمپاره و هر صدایی که می آمد صدای تیر بود و ترکش.و اکنون چه آرام و بی صداو امن. تنها صدایی که می آمد،صدای مصنوعی تیر هایی بود که از باندهایی که در جای جای مسیر گذاشته بودند می آمد.هرچند همین صداها هم برای کسانی که جنگ ندیده اند هراس انگیز است.اطراف مسیر پربود از سیم خاردار و خورشیدی.یک سنگر و یک تانک واژگون.همه چیز همچون یک موزه ی مصورجالب بود.اما جالب تر از آن موزه های جنگیِ سخنگویی بودند که در کنارمان بودند! پدرانمان.آنها در آن روزهای پر از صدا و آتش و تیر و خون و خاک این جا بوده اند. جای جای این مکان برای آنها خاطراتی را تداعی می کرد.خاطراتی که فقط خود آنها می دانستند آن روز چه حال و هوایی داشتند.حال و هوای کسی که می خواهد دیارش،مردمانش و دینش را نجات دهد،حال و هوای کسی که یار دیرینش را غرق در خون دیده.حال و هوای کسی که تانک دشمن را واژگون کرده،حال و هوای کسانی که درمیان خاک و آتش و خون فقط خدا را داشتند و بعد یکدیگر را.و من فقط تماشا کردم، گوش کردم و سعی کردم وسعی کردم بخوانم از چشمانشان.از چشمان پدرم وقتی آن سرزمین را نگاه می کرد و در وجب به وجب خاک آن یارانش را میدید، جوانیش را میدید.در پشت سنگر های نونی شکل ،در میان خاکریز های گود ، در حوالی مسجد. وقت دیدن بود." پرده بالا رفت و دیدم هست و نیست،راستی نادیدنی ها دیدنیست".من زنی را دیدم که در خاک شلمچه عطر برادرش را استشمام می کرد، من مردی را دیدم که با چشمانش پدرش را جستجو می کرد، دختری را دیدم که خاطرات پدرش را با خون برادرهای او در میان سرخی آسمان شلمچه به هم پیوند داد. ، ...فکر کردم آن روزها چه جوانمردانی پای بر این زمین گذاشتند و چه سبکبالانی که دل از زمین کندند ، پر گشودند و رفتند..بانگ اذان برخاست . دیگر وقت رفتن بود.رفتن برای یکی شدن و صدا زدن خدای همه شهدا. .الله اکبر...حی علی الصلوه...
[ 90/11/29 ] [ 22:40 ] [ جمع ]
[ ]
سوداگر حدود یک ماه پیش آخرین دیدارما با سردار احمد سوداگر بود . تازه عمل باز قلب (برای خارج کردن یک ترکش) انجام داده بود. پس از این دیدار به آقای دکتر سلیمانی گفتم سوداگر از نوادر است و خدا را شکر که او زنده مانده و در راه ثبت عظمت دفاع مقدس فعال است. من تاکنون کسی را مانند سوداگر نیافته بودم که معارف عالی دفاع مقدس را اینقدر زیبا و به صورت علمی و آکادمیک طرح کند . کسی که خود نیز از فرماندهان و طراحان عملیات های بزرگ باشد . احمد سوداگر، بارها می گفت دفاع مقدس ما حتی برای ملت خود ما معرفی نشده است و تحصیلکرده های ما جنگ را فقط با نوحه ها و گریه هایش می شناسند و به همین خاطر از آن فاصله گرفته اند. او میان تبلیغات دفاع مقدس را با تبلیغات برای دفاع تفاوت قائل بود و می گفت متأسفانه این دو درهم آمیخته است. بنده در این خصوص نوشته ای را تقدیم خواهم کرد . در اینجا ضمن نثار فاتحه ای به روح این بزرگمرد، به یکی از یادداشت های این سردار ماندگار اشاره می کنم: پس از مرگم به پزشك قانونيام بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند. بعد از مرگم انگشتهاي من را به رايگان در اختيار انگشت نگاري قرار دهيد تا همه بدانند بيگناهم. كارت شناساييام را روي كفنم قرار دهيد و روي تابوتم بنويسيد اين عاقبت كسي است كه صادقانه زيست. [ 90/11/23 ] [ 19:26 ] [ جمع ]
[ ]
با سلام از این که بعد از مدت زمان زیادی نظرات دوستان را
مطالعه کردم خوشحال شدم چون ایام خوش با هم بودن را تدارک می کرد. لکن با نگاه به
مباحث وب و مطالعه آن، خاطرات فراموش شده زنده شد، به همین خاطر خاطرهای را
یادداشت کردم.
تابستان سال 67 قبل از اجرای آتش بس زمانی که
عراقیها پیشرویهای زیادی در خاک ایران داشتند آقای رحیم پور تعدادی از طلبه های
مشهد و قم را در منطقه سازمان دهی کرد و حتی مشهدیها را تا بوشهر با هواپیما برد و
قسمتی از خط حسینیه در جبهه جنوب را تحویل گرفتند که این قسمت از خط در کنار گردان
بچههای خراسان شمالی به فرماندهی شهید عزیز محمدزاده که 2 سال پیش توسط اشرار
همراه با نورالدین شوشتری و تعدادی دیگر از سپاهیان به شهادت رسیدند. آن قسمت از
خطی که تحویل شده بود قبلا نیرویی در آنجا حضور نداشت صرفا خاکریز بود و از سنگر و
تجهیزات جنگی کاملا تهی. شبی که مصادف با شهادت شهید عارف حسینی نماینده امام در
پاکستان بود آقای رحیم پور (خودش به این نتیجه رسیده بود یا دستور از بالا بود نمیدانم)
گفتند بچه ها باید در جلو خط نیروی کمین بگذاریم تا حرکات عراقیها را شب ها از
نزدیک کنترل کنیم لازم است قبل از تاریکی شب سنگر کمین آماده شود که بلافاصله
تجهیزات لازم از قبیل بیل، کیسه گونی و یک گوشی تلفن با چند صد متر سیم با حضور وی
و بنده و یکی دیگر از دوستان (البته با هماهنگی با بچه های خودی) از خط گذشتیم و
حدود 300 متری جلوتر گودال بزرگی که قبلا توسط گلوله توپ جنگی ایجاد شده بود
انتخاب کردیم و کیسه ها را سریعا پر از خاک کرده و سنگر آماده شد به هنگام برگشتن
همان سیم تلفن را گرفتیم که میسر را اشتباه نکنیم من سیم را گرفتم که برگردیم بعد
از چند قدم دیدم سیم پاره شده آقای رحیم پور گفت پخش شید چون ممکن است دشمن آن را
قطع کرده باشد. در این هنگام که بسیار نگران کننده هم بود و هر احتمالی داده می شد
از یکدیگر فاصله گرفتیم و هر کس میسری را برای رسیدن به خاکریز انتخاب و شروع به
برگشتن نمود. من همان مسیر سیم را گرفتم و با طی مسافتی از مقابل
سنگرمان بیرون آمدم نفر دیگر هم با چند متر فاصله از سنگر دوستانی که توجیه شده
بودند بیرون آمد اما قبل از اینکه به خاکریز خودی برسیم یک گلوله آرپیجی یازده از
سمت خاکریز خودی شلیک شد و همه خط کسانی که صدای شلیک را شنیده بودند سراسیمه به
سمت سنگری که از آن گلوله شلیک شده بود روانه شدند حتی فرمانده گردان که اکثر
اوقات با پای برهنه تردد می کرد و من در آنجا مشاهده کردم که وی جانباز است چون
انگشتان هر دو پایش (اگر اشتباه نکرده باشم) تا قوزک قطع شده بودند در صحنه حاضر
شدند. شلیک گلوله به این خاطر بود که آقای رحیم پور رمز شب را کامل اداء نکرده
بودند پر واضح است کسی که از سمت دشمن آمده و رمز شب را هم کامل نگفته جوابش با
گلوله داده خواهد شد. دقیقا به خاطر دارم وقتی که برمیگشتند و نزدیک خاکریز شدیم
سربازی که در آنجا نگهبانی میداد و چندان دل خوشی هم از ما آخوندها نداشت و با
قاسم پرستوک هم هر از گاهی درگیری داشت و عقدههای فرو خورده زیادی از وی به دل
گرفته بود وقتی که دیدند فرد ناشناس از سمت دشمن میآید ایست دادند و چند بار با
صدای بلند تکرار کردند اسم شب؟ آقای رحیم پور کلمه اول اسم شب را گفتند (لیف) مقصود همان لیف حمام است نه لبف خرما و آن سرباز متقابلا گفتند صابون و آقای رحیم
پور قبل از اینکه کلمه آخر اسم شب را بگویند پریدن پشت خاکریز سرباز بیچاره که
دیدند دشمن به پشت خاکریز رسیده یک گلوله آرپیجی یازده شلیک کردند که الحمدلله
بخیر گذشت و به کسی آسیبی نرسید که در این هنگام شهید محمدزاده رسیدند و ماجرا ختم
به خیر شد و بعدا همان سرباز تحدید می کرد که من شماها را خواهم کشت. [ 90/11/12 ] [ 12:50 ] [ جمع ]
[ ]
... به علیرضا گفتم همین جاست، ایستگاه حسینیه، برگرد به بیست و سه سال قبل؛ غروبی که رحیم پور ازغدی دسته شیخ ها را جمع نموده، و با تلاوت این آیه از قرآن اتمام حجت کرد، که برگشتی در کار نیست و آب پاکی بر سرمان ریخت ! « من المومنین رجال صدقوا ماعاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا» با یک لحنی آیه را قرائت می کرد که باور کردیم مصداق کامل « من ینتظر» ما هستیم و همین امشب به « من قضی نحبه » ملحق می شویم! آرام به شیخ بغل دستی گفتم این طوری که حسن آیه می خواند بوی الرحمن ما بلند است بدبخت شدیم رفت، وصیت نامه ها را جدی بنویسید!! آری همین جاست، نرسیده به خرمشهر، تقاطعی که جاده اهواز- خرمشهر را به خط حسینیه متصل می کند. بیاد می آوری شیخ علی!! روی همین جاده با فریاد های رحیم پور که: شیمیایی زده اند! شیمیایی زده اند! ماسک ها را زدیم و راننده تویوتا با آخرین قدرت پدال گاز را فشار می داد بلکه سریع تر ما را از منظقه آلوده نجات دهد، و چه خوب نجات داد، درست در تیررس عراقی ها پیاده مان کرد !! انفجارهای پیاپی خمپاره ها و درگیری های پراکنده در جناحین خاکریز خبر از حساسیت منطقه می داد. منطقه ای که همین یکی دو شب قبل به دست نیروهای خودی افتاده بود. محل ماموریت و پدافند دسته شیخ ها خاکریزی لخت و عور! بدون سنگر و جان پناهی که بتوان در آن آرام گرفت... وه که چه خاطره های شیرینی! به پسرها نشان دادم که پدرشان اینجا جنگیده است، در این سه راهی همراه یارانش خشاب ها را پر کرده اند ، و به سخن رحیم پور ازغدی پوزخندی زده اند. در این خاکریز بی سنگر، همان روزی که آتش تهیه سنگینی باریدن گرفت با علیرضا مظلومی پیمان بسته اند که از هم جدا نشوند و هر یک به شهادت رسید خانواده را بی خبر نگذارند... سلام بر تو حسینیه که از آخرین دیدارمان بیست و سه سال گذشت. سلام بر تو که پاره ای از جان مایی. هفته اول بهمن ۱۳۹۰. پرستوک هندونه بدست منم
[ 90/11/11 ] [ 12:33 ] [ جمع ]
[ ]
ياران اولين اعزام / از سيد زين العابدين صفوي اولين اعزام ما به جبهه در ناريخ23/3/60 به عنوان پاسداران چهار ماهه بود كه ابتدا براي آموزش به پادگان (دانشگاه)امام حسين (ع) در تهران رفتيم. دوره آموزش بسيار سخت و توان فرسا بود وحدود بيست نفر از دوستان يكي پس از ديگري آموزش را ترك كردند(و در نوبت هاي بعدي به جبهه آمدند) حدود شصت نفر آموزش را به پايان رسانده ودر تاريخ 23/4/60 از محل پادگان امام حسن(ع) به جبهه ي مريوان اعزام شديم.. فرمانده سپاه مريوان سردار احمد متوسليان و معاون وي شهيد رضا چراغي بود.فرمانده گروه ما نیز شهيد اكبر منصوري بود. با بهره گيري از حافظه نام اين گروه را مي نويسم. ضمن عذر خواهي از افراد فراموش شده، تقاضاي ياد آوري دارم. شهيدان/1--اكبر منصوري/2- ابوالفضل پاكداد/3- مسعود (عبدالحسين)صدر محمدي /4-عبدالله جعفري/5- محسن چهل اميراني/6- مسعود منتجبي/7-غلامرضا ابراهيم خاني/ 8-محرمعلي صالحي /9-محمود سهرابي/10- يعقوبعلي محمدي /11-طاهر اوجاقلو/12-حبيب گوزليان /13-داود اسماعيلي/14- حسين رحيمي/و... متوفين/1- آيت مير لو /2-فتاح نعمتي /3-حسن رضا دوستي /4-غلامرضا قرباني/5- اسماعيل نوبان/6- رمضان سفيد گري /7-عبدالحسين كاوياني /و... زنده ها/1-اكبر محرمي/ 2-علي نوروزي /3-احمد علي كريمي /4-علي بيات /5-حسين بيات/6- محمد بيات /7-رضا مرادلو /8-علي مراد لو /9-حميد گوزليان/ 10-سيد طه بيات/ 11-منصور عزتي /12- سيد زين العابدين صفوي /13-علي تختي/14- محسن جزيمق/15- غفار ايماني /16-حسين نبي زاده /17-حسن تقي بيگلو /18- حميد بوجاري/19- عبد المحمد سليمي/ 20-تقي مجتهدي/21- امير منصوري /22-علي قاضيلو /23-جواد رحمتي/24- محمد سهرابي / 27-ارشد علي رحمتي/28- ميكائيل نبي لو/ 29-جليل شامي/30- سياوش ياري /31-غلامي /32- رشيد قشلاقي/33- حافظ سودي/ 34-احمد خدا ياري / 35-جلال قرباني /36-علي دشتكي /37-سيد حسن موسوي/ 38-مرتضي رهبري/39- علي اله موحد /40- فياض اسدي/41-محمود صدر محمدي /42-مسعود مقيمي /43-مصطفي حميدي /44-عليار محمدي /45-هدايت مهاجري/46- كريم قرباني/47- مشهدي سلطان(احتمالاًبيگدلي)زرين آبادي/48- مختار رفيعي سجاسي/ 49-ذبيح اله گنجخانلو سجاسي/50-حسن محمدي/51- بيت اله يوز باشي / 52-محمد رضا محمدي/ 53- سيد بيوك حسيني/ 54-جبار نصر / 55-ولي بيات /56- حميد همراز/57- سيد سعيد سيواني/58-كمال برمك/59- رسول حاتمي/60- .....بيگ محمدي/61- سعيد چتر سياه/ آموزش/1-شهيداذن الله نورمحمدي/2- مرتضي حيدري /3-كاوندي /4-رجب كريمي/5- محمود مقيمي /6-چتر سياه/ 7-حميد كيميا قلم /8-رحمان محمدي / 9-محمدرضا محمدي/10 – مرتضي پناهي/11- منصور شرفي/و... [ 90/10/19 ] [ 12:38 ] [ جمع ]
[ ]
یاد و خاطره همه مجاهدان بی ادعا گرامی باد. درود بی پایان به روح همه شهدای کربلای چهار خصوصا فرمانده محور لشگر نصر شهید داوود گریوانی سرتیم غواصان خط شکن. سالروز عملیات کربلای چهار گرامی بود! خواهشا دوستانی که در این عملیات بودند و تا صبح دوام آوردند از آن شب جهنمی بنویسند و گرنه برای هزارمین بار من از آش و لاش شدن خودم در این عملیات خواهم نوشت! [ 90/10/05 ] [ 19:55 ] [ جمع ]
[ ]
....فلاش بکی که از صحن حرم کلیسای سن پیرو، در شهر روم به مناسبت عکس با خواهران محجبه به رودخانه سن در پاریس زده شد بر روی کشتی تفریحی و ورود دسته ای پر هیاهو از دختران و زنان توریست که از قضا درست پشت سر ما نشستند ناتمام ماند. اینک ادامه ماجری؛ دختر پررو و پرگویی که پشت سر ما نشسته بود، یکسره با جوانکی دبیرستانی با صدای گوش خراش سخن می گفت و گاه بطرز وحشتناکی قهقهه می زد. از زیر چندمین پل رودخانه سن که رد شدیم صحنه نامربوطی! مشاهده شد که غریو جمعیت نشسته بر کشتی را به همراه داشت. عکس العمل دسته جمعی کشتی نشستگان باعث شد احساس همدلی و یکرنگی نموده جرات مذاکره با همراهان را بیابیم! شیخ علیرضا که زبان انگلیسی اش بهتر از بقیه بود از یکی از مخدرات سئوال کرد که اهل کجایند. و ایشان نیز با کمال ادب گفتند که اهل هلندند و برای گردشی یک روزه به پاریس مشرف شدند. هنوز سئوال دوم پرسیده نشده بود که شیخ علی مکرمی زد به سیم آخر و سئوال کرد Are you know about Iran که دختره فقط گفت yes مطمئن هستم که اصلا سئوال را نفهمید و هنگامی که در مورد آشنایی اش با اسلام پرسید. پاسخ این بود که هیچ اطلاعی از اسلام ندارد! نزدیک بود که شیخ علی را به گفته افغان ها لت کوب کنیم بقدری که سئوالات بی ربط می پرسید! باری! ازتفصیل بازدید های رسمی و غیر رسمی روم از جمله دیدار با سفیرمان در روم آقای دکتر حسینی سخن گوی قبلی وزارت خارجه و محبت ایشان به دوستان، حضور در سازمان یونیسف، ملاقات با سفیر ایران در نهاد مذکور، حضور در مرکز مطالعات یکنواخت سازی حقوق خصوصی و ملاقات با دبیر کانون وکلای روم و بازدید از کاخ دادگستری، حضور در میدان یادبود روم، گردش در خیابان زیبای دلسیرو و میدان عشاق! مسافرت به فلورانس و دیدن آثار و مجسمه های میکل آنژ و نماز در تنها مسجد شهر که به گفته متصدیان مصری علی رغم حضور چند هزار مسلمان ایرانی متاسفانه اثری از آنان در اقامه نماز دیده نمی شود! و.... صرف نظر می کنم. سفر پنج روزه به ایتالیا را با یاد آوری دکتر مظلوم در باره شهادت ادورادو آنیلی فرزند رئیس بزرگترین شرکت خودرو سازی ایتالیا (فیات) به پایان برده و فاتحه ای نثار روح آن مرحوم که در آستانه سفری معنوی به ایران بطور مشکوک به قتل رسید نمودیم. تلویزیون ایران مستندی در باره ایشان ساخته بود که بسیار تاثیر گذار بود. خدایش رحمت کند. افسوس که نتوانستیم بر مزارش حضور پیدا کنیم. ایتالیا را با خاطراتی ماندگار به قصد پاریس ترک کردیم. از بخت بد هتلی که در پاریس برای گروه تدارک دیده بودند نه تنها به تمیزی و مرتبی هتل ایتالیا نبود بلکه در محله ای بدنام! قرارداشت که شب ها تا صبح علی الطلوع صدای جیغ و دادِ زن ها و مردهایی که از کلوپ های آنچنانی برمی گشتند به گوش می رسید. در باران شدید روز بعد از برج ایفل بازدید کردیم، به بالاترین قسمت آن صعود نموده و منظره زیبای عروس شهرهای جهان را از بالای ایفل مشاهده کردیم. واقعا زیبا و دیدنی است. از کلیسای تاریخی نتردام در کنار رودخانه سن نیز دیدن کردیم. «گوژ پشت نتردام» عنوان کتابی است که ویکتور هوگو نویسنده نامدار فرانسوی با الهام از فضای این کلیسا نوشته است.شیشه های رنگی منصوب بر پنجره های بسیار بزرگ و بنای رفیع با کنگره های نوک تیز همچنین درون تاریک و وهم انگیز کلیسا بیننده را به اعجاب وامی دارد. هنگام عبور از پلی که کلیسای مذکور درست در کنار آن واقع شده است بیاد مرحوم جلال آل احمد افتادم و به روانش درود فرستادم، در کتابِ « از چشم برادر» نوشته مرحوم شمس آل احمد آمده است که در ایام حضور جلال در پاریس یک روزی که از زور بی پولی مستاصل شده بودند و هر دو برادر سلانه در کنار پل قدم می زدند به کاسه پر از سکه ای که جلوی روی متکدی در کنار پل قرار داشته اشاره می کند و شمس پولها را به جیب می ریزد و الفرار!! هنگام عبور از کنار دانشگاه سوربن به روح مرحوم دکتر شریعتی نیز درود فرستادیم. اگر چه ما افتخار ندادیم که از دانشگاه دیدن کنیم ! چون مسئولان محترم دانشگاه اساسا ما را لایق دیدن سنگ و چوب دانشگاه نیز نمی دانستند چه رسد به اینکه در کلاس حقوق شرکت کنیم !! با حسرت فقط به گنبدی سبز و کوچک که برسرگلدسته ای بلند کار گذاشته بودند ادای احترام کردیم و گذشتیم! حیف شد و گرنه الان پز می دادیم که ما سوربن دیده هستیم! آخه دانشگاه سوربن بلاتشبیه مثل فیضیه خودمون می مونه! سر قبر ناپلئون نیز حاضر شدیم بنای بسیار باشکوهی که برای قهرمان ملی شان ساخته اند نشان سپاس یک ملت از سربازی فداکار است. ما هم البته از سربازان فداکارمان به بهترین وجه قدردانی می کنیم! عده ای از آنان حتی برای یافتن داروی مورد نیازشان هزار واسطه می تراشند، و بسیاری از آنان با آلام ناشی از جراحت های دوران جنگ می سوزند و می سازند. جالب اینکه در وسط پاریس یه تپه ای بود به اسم تپة الشهدا، به جان خودم با همین اسم! اونجا را هم بعنوان بزرگداشت کشته شدگان در جنگ فرانسه- پروس کلیسای باشکوهی ساخته بودند، کلیسای قلب مقدس، گنبد بزرگی که در وسط چهار گنبد دیگر محصور شده دارای هشتاد متر ارتفاع است. و در پشت گنبدهای چهار گانه یکی از سنگین ترین ناقوسهای جهان به وزن نوزده تن! قراردارد. و چقدر شبیه تاج محل هندوستان. گفتم که شیخ علیرضا انگار ما را به یک سفر مذهبی برده بود! هر چه کلیسا و اماکن مذهبی و مراقد! حواریون و عرفای مسیحی بود از زیارت ما بی نصیب نمی شد! آخه دکتر جان آدم به پاریس برود و لافایت! را نبیند یا در بازار شانزه لیزه قدم نزند یا به تئاتر مرکزی شهر نرود، چه از این پاریس رفتن؟!! اینقدر برنامه ها فشرده بودند که نمی شد مثل هیات ایرانی در فیلم «کتاب قانون» دور از چشم مسئول هیات به رستوران ها و جاهای دیدنی سری زد!! پس از دیدن کلیسای قلب مقدس نهار را در یک رستوران شیک لبنانی صرف کردیم. صاحب رستوران که فهمید هیات ایرانی نهار مهمان ایشان هستند با افتخار نام سید حسن نصرالله را ذکر می کرد و چه لذتی می برد وقتی نام سید با کف و سوت ما همراه می شد!! هنوز طعم خوش غذاهای لبنانی و شیرینی بسیار خوش مزه ای که بعد از غذا بعنوان دسر سرو شد در ذائقه ما باقی بود که آماده باش شیخ علیرضا برای رفتن به مسجد جامع پاریس جهت ادای فریضه ظهر اعلام شد.بدو بدو خود را به مسجد رساندیم. بر روی دیوار شیک مسجد سنگ نوشته ای نصب شده بود که عبارت « موقوفه شیخ عباس» بر آن نوشته شده بود. یاد شیخ عباس خودمان را زنده گردیم و روحش را گرامی داشتیم! هر چه ما می خواستیم یاد و خاطره شیخ عباس از ذهنمان بیرون برود بلکه لذتی از سفر خود ببریم، برعکس هر کجا می رفتیم مثل اجل معلق سوژه ای پیدا می شد که بی ارتباط به شیخ عباس نبود!! بنای مسجد در سال 1929 به پاس مجاهدت هایی که مسلمانان الجزایری و مراکشی در دفاع از فرانسه در جنگ جهانی اول داشته اند از سوی حکومت ساخته و به جامعه مسلمانان پاریس اهداء شده است. به امام اهل سنت مسجد اقتدا کردیم و ایشان نیز در دفتر مسجد از هیات ایرانی قدردانی نمودند. ورود به پاریس نیز خالی از ذکر شهید نبود به روان مجاهد غریب طلبه شهید کمال کورسل که اصالتا فرانسوی بود و در جنگ تحمیلی دوشادوش رزمندگان می جنگید فاتحه ای نثار کردیم. مزار این جوان پاک سرشت در گلستان شهدای قم قراردارد. از کاخ دادگستری پاریس نیز دیدن کردیم و در چند جلسه دادگاه اعدادی! شرکت نمودیم. افسوس افسوس این ها هم دادگاه دارند ما هم داریم این ها هم وکیل دارند ما هم داریم! کاخ دادگستری در ساختمانی کهن با بیست و پنج کیلومتر راهرو!! قرار دارد. بعد از چهار روز اقامت در پاریس با چشمی گریان!! و با آرزوی دیدار مجدد و اقامتی دائم! با فرانسه خداحافظی کرده با اتوبوس به طرف براسل! در بلژیک حرکت کردیم. بروکسل مرکز همجنس بازان عالم! ورود ما را خوش آمد گفت! نهار در رستورانی ایرانی صرف شد نزدیک غروب بود و برای نماز مغرب و عشاء به مرکز شهر، یک خیابان بالاتر از ساختمان اتحادیه اروپا به مسجد انصار مشرف شدیم. مسجدی که درست در همسایگی اش کلوب آنچنانی دایر بود. کلا خلق الله آزاد بودند! عیسی به دین خود موسی هم به دین خود !! شب به طرف لاهه در هلند حرکت کردیم. شب عرفه بود و ما در مسیر لاهه! دعای عرفه را زمزمه می کردیم و گوش جان سپردیم به روضه ای که دکتر مظلوم می خواندند! یکی از وکلا از انتهای اتوبوس خودش را به جلو رساند و تقاضا کرد لامپ های داخل اتوبوس را خاموش کنیم چون چندتا از خانمها دارند غش می کنند!! این بود خلاصه ای از سفر ما به فرنگ! با عبرتهای فراوان و افسوسهای بی شمار، از ماجراهای هلند و شرکت در دادگاه بین المللی لاهه و دیوان داوری آمریکا و ایران و.... فاکتور گرفتم. بعد از دوازده روز سفر فرودگاه آمستردام را به قصد تهران ترک کردیم. آذر ماه 1390. رودهن. پرستوک
[ 90/09/24 ] [ 0:24 ] [ جمع ]
[ ]
رم
شهری با شش هزار کلیسا!! واویلا!
شش هزار معبد در شهری سه یا چهار میلیونی به عبارتی برای هر 666 نفر یک کلیسا، من
تصور می کردم حداقل در زمینه ساخت و ساز مسجد و امامزاده و زیارتگاه و حسینیه و
مهدیه و ایجاد مراکز مذهبی و دینی از استانداردهای جهانی جلو هستیم! و دو هزار
مسجد را برای جمعیت ده دوازده میلیونی تهران کافی بلکه با توجه به استقبال خیلی
زیاد نمازگذاران از اقامه نماز در مساجد! این تعداد از مساجد را زائد بر نیاز می
دانستم. حالا متوجه شدم ما در این زمینه هم عقب افتاده هستیم! و تا رسیدن به
خودکفائی راه طولانی در پیش داریم! آمار کلیساها را از زبان راهنمای محلی تور که
جوانی ایرانی و دانشجوی ساکن رم بود نقل می کنم، راست و دروغش بر عهده ایشان!.
گمانم زیاد هم بی ربط نمی گفت چون در مسیر حرکت به هر طرف که نگاه می کردی گلدسته
هایی! از کلیساها با صلیب های منصوب مشاهده می شد. مستقیما از فرودگاه به سمت
واتیکان حرکت کردیم. واتیکان کوچکترین کشور دنیا با جمعیتی در حدود هشتصد نفر و
مساحتی تقریبا 44 هکتار در قلب شهر رم محصور در دیوارهای قطور، محل استقرار پاپ
رهبر مسیحیان کاتولیک جهان و بلا تشبیه حکم مکه و مدینه را برای مسیحیان دارد.
کلیسای بزرگ سن پیرو در مرکز واتیکان محل زیارت مومنان مسیحی و نیز مکانی توریستی
برای بازدید کنندگان خارجی است. جسارت به خودم نباشد که کمی میل به ملی گرایی با
چاشنی مذهبی دارم! در امپراطوری ایران! هیچ بنای ملی و مذهبی که بتواند با عظمت
کلیسای سن پیرو برابری کند نداریم. در یک صف دویست، سیصد متری ایستادیم و در
ازدحام جمعیت وارد کلیسا شدیم. تزئینات داخلی کلیسا واقعا حیرت آور بود، مجسمه های
مسیح در حالی که به صلیب کشیده شده است و نیز هنگام زاده شدن در بغل حضرت مریم که
در جای جای حرم مقدس نصب شده و ده ها
نقاشی بسیار زیبا از حواریون حضرت و ... که بر دیوارها و سقف کلیسا رسم شده بود.
با دهانی از حیرت باز! تحت تاثیر فضایی معنوی و گریه های مومنان مسیحی فقط دوست
داشتم نگاه کنم و ببینم و لذت ببرم. بدبختانه همراه داشتن دوربین عکاسی برای من
مایه دردسر شده بود و حضرات چپ و راست صدایم می کردند تا در کنار نقاشی ها و مجسمه های کلیسا و در ژست های
متفاوت از آنها عکس بگیرم! از لجم نزدیک بود دوربین نازنیم را خورد کنم! از گروه
فاصله گرفتم،آهوی خیال از نقش های حک شده بر دیوار و سقف کلیسا به صحنه های بدیع و
دیالوگ های ماندگار از کتاب « مسیح باز
مصلوب» اثر جاودان نیکوس کازانتزاکیس گریز می زد و من در پی آن سرشار از شعفی
درونی می دویدم. « پدر چگونه میتوان خدا را دوست داشت؟
با دوست داشتن انسانها فرزندم » در همین
حالتی که من شدیدا جو گیر شده و غرق در مفاهیم تابلوها و مجسمه ها بودم، یک کف دست
محکم به پشت گردنم فرود آمد! شتلق...: « ها... ناقلا تنهایی قدم می زنی چیه؟ ما مزاحم بودیم؟! ها ها ها...» دست فرود
آمده بر گردن نازک حقیر از آنِ دوستِ محترمی بود که چندین پیراهن وکالت بیشتر از
بنده پاره نموده بودند. مانده بودم که چگونه این
آقای جنتلمن از این شوخی های پشت وانتی لذت می برد؟! شیخ علیرضا
را دیدم که در دکة الاقرار ! منتظر حضرت کشیش است تا به گناهان سنگینش! اقرار و
اعتراف کرده و کشیش به نمایندگی از روح القدس وی را مورد بخشش قرار دهد! اشاره کرد
که از ایشان عکس بگیرم و گرفتم. وقت اندک بود و متاسفانه نتوانستیم تمام
سوراخ سمبه های کلیسای « سِن پیِرو» را ببینیم، در میدان بزرگ واتیکان ستونهای
بزرگ چهارگانه که در چند ده ردیف مورب چیده شده و بیشتر به معماری آلمانی شبیه بود
را دیدن کردیم، ستونهایی به ارتفاع ستونهای تخت جمشید خودمان اما بسیار پت و پهن.
از بالا که نگاه می کنی میدان واتیکان مثل دو پرانتز باز و بسته است که در یک سر
آن کلیسای مقدس و سر دیگر آن خیابانی متصل به رم قرار دارد. در میدان پرانتزی شکل،
چون کشیش و اسقفی با عبا و قبا پیدا نکردیم که با وی عکس یادگاری بگیریم با چند
خواهر راهبه عکس گرفتیم! و شیخ علی مکرمی چه کیفی می کرد وقتی در میان آن همه زن و
دختر تقریبا لخت، زنانی با پوشش کامل حتی
پوشیده تر از مومنات محجبه! را مشاهده می کرد. بطور کلی شیخ علی هیچ فرصتی را برای
مسلمان کردن زنان و دختران کافر از دست نمی داد! و سعی می کرد به هر بهانه ای باب
مذاکره را بگشاید و آنها را با اسلام آنهم از نوع شیعی اش آشنا کند! یه شب که با
قایق تفریحی بر رود سن در پاریس مشغول سیر در آفاق و انفس بودیم! یک گروه از
دختران و زنان توریست نیز به جمع ما ملحق شدند! و از بخت بد! درست پشت سرما
نشستند. ادامه دارد... پرستو/تهران- رودهن [ 90/09/20 ] [ 23:6 ] [ جمع ]
[ ]
به مناسبت حلول ماه محرم قصیده ای عاشورایی ازشاعرمعاصر علیرضا قزوه تقدیم دوستان می شود:
محرم آمده از شهر غم علم در دست حسين آمده با ذوالفقار گريانش
که: هان حسينم و تنهاترين علم بر دست حسين آمده تا شرح شقشقيه کند حسين آمده با خطبهي پدر در دست *"چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند : به ذوالفقار مگر برده است حيدر، دست" چو ذوالفقار علي چرخ ميزند، بي تاب چه حال داده خدايا مگر به اکبر دست ؟ ز خيمه گاه مي آيد چو گردباد عطش حسين را بنگر پارهي جگر در دست ! چه روز بود که ديديم ما به کرب وبلا ! چه حال بود به ما داد روز محشر دست ! بدو شکايت اهل مدينه خواهم برد به خواب گر دهدم ديدن پيمبر، دست نشستهام به تماشاي زير و رو شدنم به لحظهاي که برد شمر، سوي خنجر، دست به خويش مينگرم با دو چشم خونآلود نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست به رود علقمه بنگر که ميزند بر سر به دستگيري مان موج شد سراسر دست ! نميتوانم بر روي عشق، بندم چشم نميتوانم بردارم از برادر، دست تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش ز هر دو دست، برادر! بشوي ديگر، دست به پاي دست تو سر ميدهند، سرداران به احترام تو با چشم شد برابر، دست ! به ياد دست تو اي روشناي چشم حسين ! چقدر شام غريبان زديم بر سر، دست تو را فروتني از اسب بر زمين انداخت نميرسيد وگرنه به آن صنوبر، دست قنوت پر زدن دستهاي مشتاق است به احترام ابوالفضل ميکشد، پر، دست ! مگر تو دست بگيري که دستگير تويي به آستان شفاعت نميرسد هر دست ! اگر چه پيش قدت شد قصيدهام کوتاه به اشتياق تو شد، سطر سطر دفتر، دست حديث دست تو را هيچ کس نخواهد گفت مگر به روز قيامت رود به منبر، دست ! [ 90/09/12 ] [ 1:26 ] [ جمع ]
[ ]
خاطرات سفر به فرنگ/ از خداداد پرستوک قسمت اول حتی اگر شیخ عباس فرازی را با خودمان برده بودیم اینقدر روضه و دعا و نماز جماعت نمی خواندیم که در معیت دکتر مظلوم و دکتر رمضانی و شیخ علی مکرمی بازپرس دادسرای منیریه خواندیم! خیر سرمان مثلا خواستیم از سفر به اروپا دور از چشم خانواده لذت ببریم! مگر گذاشتند که آب گرم از گلویمان پایین برود! خدا بگم چه کارت بکنه حاج علیرضا (مظلومی) که نگذاشتی از زیبائی های اروپا محظوظ بشویم و از زندگی آنان عبرت بگیریم! اوقات دقیق اذان های یومیه شهرها و قصبات دور افتاده اورپا را چنان با دقت یادداشت کرده بود که انگار این تیم حقوقی را در سفر مکه و مدینه همراهی می کند و اگر خدای نکرده اذان صبح به افق فلورانس ایتالیا از طریق weak up هتل پخش نشود، وکلای دادگستری از فیض عظیم صلوة اول وقت محروم می شوند! حالا باز نماز اول وقت قابل تحمل بود و بلاخره ما که باید می خوندیم چه اول وقت چه آخر وقت! تعقیبات بعد از نماز یک حال گیری اساسی بود! مخصوصا من بدبخت که با علی مکرمی هم اتاق شده بودم و آقا خیال می کرد توی سنگر جاده اهواز خرمشهر هستیم، نیم ساعت قبل از اذان صبح بلند می شد و به نافله شب مشغول بود تا اذان صبح و بعد از نماز صبح هم زیارت عاشورا می خواند و...! یک خط و نشان پشت دستم کشیدم که دیگه با آخوند جماعت به سفر خارجه نروم! و اگر رفتم مثل رخمان در فیلم کتابِ قانون، عمل کنم ولی به احترام همسرم عاشق ژولیت خمسه نشوم! .... ادامه دارد... پرستو
قسمت دوم! قبلا که بصیرتمان کم بود به ادعای احمدی نژاد می خندیدیم که چگونه در بیست و چهار ساعت فقط چهار ساعت استراحت می کند و بیست ساعت کار مفید ! انجام می دهد. بعدا که از نزدیک فعالیت های روزانه حاج علیرضا مظلومی خودمان را دیدیم به حرف محمودخان ایمان آوردیم، ماشاء الله یک سرش در دانشگاه اهواز و سر دیگرش در دانشگاه گرمی اردبیل و بعد دانشگاه دماوند و بعد شهر قدس و سپس وکالت در دادگستری تهران و وکالت اتباع چند کشور آفریقایی و نشست های مرتب با چند سفیر خارجی و هماهنگ کردن جمعیت اسلامی کانون وکلای تهران و روحانی کاروان حجاج و عتبات عالیات و...! حقیقتا این آدم چیزی بنام خستگی نمی شناسد. به پیشنهاد حضرت ایشان و در قالب توری علمی- تفریحی ویژه جمعیت اسلامی کانون وکلای مرکز با هزینه شخصی ثبت نام کرده، و در معیت آقایان احمد رمضانی، علی مکرمی، قربان مهاجران ، و شخص ایشان (حاج علیرضا مظلومی) برای سفری 12 روزه ،در تاریخ هفتم آبان نود، با هواپیمای ایرباس شرکت آلیتالیا فرودگاه امام خمینی تهران را به مقصد رم ترک کردیم. به برکت مدیریت جهانی بعضی! که موجب شد چندین قطع نامه بی اثر! از سوی نهادهای بین المللی در محکومیت و تحریم کشورمان صادر شود، کشورهای اتحادیه اروپا که نیمچه همکاری با ایران داشتند و حداقل به پروازهای خارجی ایران ایر اجازه فرود و سوخت می دادند، بطور کلی همکاری خود را قطع نمودند. به همین جهت ایرباس آلیتالیا پس از دو ساعت پرواز در فرودگاه آنکارای ترکیه برای سوخت گیری به زمین نشست، نماز صبح را در هواپیما خواندیم خانم مهماندار مکشوفه ایتالیایی وقتی خضوع و خشوع! ما را در قنوت و رکوع و سجود مشاهده می کرد حتما در دلش به ما آفرین می گفت چون از ظاهرش پیدا بود که حسی توام با احترام نسبت به ما پیدا کرده است! با طلوع آفتاب در فرودگاه شهر رم به زمین نشستیم. ورودمان همزمان با طلوع آفتاب به سرزمین امپراطور بزرگ رم باستان!! را به فال نیک گرفتیم. حدودا دو هزار سال که به عقب برگردیم! در این دشتهای آباد سپاه بزرگ امپراطور ایران را می توان دید که به فرماندهی خشایار شاه آتن را در هم کوبیده و رم را بدون مقاومت فتح کرده است. بادی به گلو انداختیم و با تبختر یک فرمانده فاتح در سپاه خشی! از پلکان هواپیما پیاده شدیم. به به! عجب هوایی مثل بهار شمال خودمان، از سوز و سرمای تهران خبری نبود. آب و هوای مطبوع رم و چمن های سبز و خرم شهر که تاثیر کرانه های ناپیدای دریای مدیترانه است به هر تازه واردی نوید اقامتی بیادماندنی می داد.... ادامه دارد
[ 90/09/02 ] [ 11:2 ] [ جمع ]
[ ]
فهميده، اسطوره يا واقعيت؟ / از، سيد زين العابدين صفوي از دوران بچگي، وقتي واژه ي «فداكاري» را مي شنيدم. يا ماجراي عاشورا را از طريق منابر يا تعزيه خواني به ذهنم منتقل مي كردم،يا شعر هاي حماسي و ايثارگرانه اي را كه مي شنيدم، يا داستان هاي افرادي چون «آريو برزن» را در كتاب هاي درسي ابتدايي مي خواندم و... همه اش در اين فكر بودم كه چگونه ممكن است كسي آزادانه از جانش بگذرد وسينه اش را در برابر تيغ و تير قرار دهد و يكباره از هستي خويش دست بشويد؟ اوايل آبان 59 خبر هاي تلخي از خرمشهر پيچيده بود. راديوي كوچكم به طور تلويحي اشغال بخش غربي خرمشهر را خبر مي داد.و ازمقاومت هاي مدافعان اين شهرستايش مي كرد.اخبار ساعت 7 بامداد،گزارش خبرنگاري را از جبهه پخش كرد كه با چشمان خود ديد كه « نوجوان سيزده ساله اي در حالي كه نارنجك به كمر بسته بود خود را به زير تانك دشمن افكند و تانك را نابود كرد و خود به شهادت رسيد.(مضمون). من كه آن روزها دانش آموز اول دبيرستان بودم ، فقط جسمم در كلاس حاضر بود و روح وروانم غايب و در كوچه خيابان هاي خونين شهر مي دويد . تمام وجودم در انديشه ي آن پسر سيزده ساله اي غرقه بود كه سه سال از من كوچكتر بود.حمله و انفجار همزمان تانك و نارنجك بر روي پسري سيزده ساله را- كه در فيلم ها هم نديده بودم- در ذهن خود مجسم مي كردم- همچنان تصور مسأله براي ذهن دير باور من دشوار بود كه چگونه ؟....ديري نگذشت كه جسم بي تابم نيز در كلاس تاب نياورد. بلا فاصله براي اعزام به جبهه ثبت نام كردم و در ميان تمسخر برخي از دوستان و دبيران به جبهه ي جنگ رفتم و پس از چهار ماه برگشتم در اين مدت صحنه هاي سخت و شگفت انگيزي ديدم ولي همچنان بر فهميده ها نگاهي ناباورانه داشتم و آنگونه نشد كه «فداكاري» را«فهميده» باشم. ولي در اعزام هاي بعدي معركه هاي خونين و عاشقانه اي پيش آمد و خيل عظيمي از فهميده ها آگاهانه و عاشقانه سينه ي خود را در برابر گلوله هاي تانك قرار دادند و پروانه وار برگرد يار، خاموش و بي آواز سوختند و دم بر نياوردند. اينك گواهي مي دهم درعمليات رمضان، محرم،والفجرمقدماتي، والفجر2 ، خيبر، فاو، كربلاي4 ، كربلاي 5 و... پسراني بودند كه فهميده ها را فهميدند و نفهم ها را نفهميدند. به راستي امروز فهميده ها را چگونه مي فهميم؟ وآنها را چگونه به نوجوانان خود مي فهمانيم ؟ آيا او را اسطوره اي دست نيافتني معرفي مي كنيم كه همچون رستم دستان و اسفنديار رويين تن كه ذاتاً با همه ي همنوعان و همسالانش متفاوت بود؟ و با اين حال لابد انتظار داريم همه ي نوجواان،« فهميده» شدن راممكن و مقدور شمارند. امروز اساساً آنها كه قرار است « فهميده ه»ا رابفهمانند خود چگونه فهميده اند و چقدر در ميدان فداكاري ها بوده اند؟و تا چه اندازه به آن ها ارزش مي نهند؟ خودمان را مي گويم ؟ چقدر در فكر افزايش ستاره ها و قبه هاي سر دوش خود هستيم؟چقدر در انديشه ي ميز و ماشين و مزاياي خويشيم؟ آيا فهم را مساوي علم نمي دانيم؟ آيا درك را معادل مدرك-حتي از نوع معادلش- نمي شناسيم؟ و تعداد كتاب هاي چاپ شده و مقاله هاي ارائه شده، و ارتقاء از ارشد به دكتري ؟ از استادياري به دانشياري؟ وهزاران عنوان و دبدبه و كبكبه را حاكي از «فهم» قلمداد نمي كنيم؟به نظر مي آيد فهميده ها را بايد دو باره بفهميم آنگو نه كه قبلاً مي فهميديم. و گرنه هيچ نفهميده ايم حتي اگر علامه دهر و نحرير نحرير روزگار باشيم.و آوازه ي علمي و اشتهار اجتماعي ومحبوبت سياسي ما ربع مسكون را در نوردد. هركو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
[ 90/08/10 ] [ 5:18 ] [ جمع ]
[ ]
چرا سالگرد تجاوز به كشورمان را گرامي مي شماريم؟ از:سيد زين العابدين صفوي اين كه ملتي هرساله سالگرد تجاوز به خاك خود را جشن بگيرد آيا حاكي از «جنگ دوستي » و «خشونت طلبي» نيست ؟ آيا این امر ملت ايران را در فضاي لطيف!حقوق بشر خواهانه ي جهان متهم نمي كند؟ آيا بهانه اي به دست دشمنان تاريخي ما نمي دهد كه از اين موضوع سوء استفاده كرده و بگویند : ايران كه اينقدر روز 31 شهريور را گرامي مي دارد حتماْ خود عامل حادثه ي آن روز بوده است؟ زيرا طبعاً انسان روزي را گرامی می داردكه در آن واقعه ي شيريني برایش رخ داده باشد و گرنه، كدام انسان عاقلي را سراغ دارید که از روز تجاوز به ميهن عزيزش شادمان شود و آن را گرامي انگارد؟ اين مسأله ابهامي براي نسل هاي بعدي نيز پيش مي آورد كه نكند ايران در آن روز، نه تنها مورد تجاوز قرار نگرفته بلكه خود آغازگر جنگ بوده است.وقتي نام روشن چند هزار ساله ي خليج فارس به همين راحتي مورد انكار قرار مي گيرد چه تضميني وجود دارد كه به همين بهانه هاي واهي مظلوميت ما انكار و جاي شاكي و متهم عوض نشود؟ شايسته است آينده را هم در نظر بگيريم و از خطر تحريف تاريخ بزرگترين حماسه ي مظلومانه ي خويش پيشگيري كنيم.پس بهتر است ما به جاي سالگرد آغاز جنگ سالگشت پايان پيروز مندانه ي آن را جشن بگيريم سالگرد آزادي سرزمين ما و رهايي آزادگان دربند ما ، سالگرد ايامي را گرامي بداريم كه دشمن بعثي پس از هشت سال تلاش تجاوزكارانه با دستاني خالي و سرافكندگي به مرزهاي بين المللي بازگشت وطي نامه اي رسمي به پيروزي و كاميابي ايران اعتراف كرد. اگر به جای آغاز جنگ درسالگرد پايان آن از حماسه ی هشت سال دفاع مقدس تجلیل کنیم در این صورت ازچسبيدن برچسب خشونت طلبي و جنگ دوستي بردامن ملت مسلمان ايران جلوگيري کرده و علاوه بر تأكيد بر جنگ طلبي دشمن، پيروزي مظلومانه ي خويش را براي تاريخ نمايان خواهيم كرد. [ 90/07/04 ] [ 22:4 ] [ جمع ]
[ ]
ياران مريواني خطوط خاطراتم، مانده بر برگ گلي دیگر و خواهم رفت از اين ويرانه سوي منزلي دیگر در این شب های مهتابي به سمت «هور»مي خوابم سوی «مجنون»، که نايد در حساب عاقلی؛ دیگر به سوي« دشت» آن آزادگاني كه به خون خفتند به «بستاني» كه از آن مي رسد هر دم گلي ديگر به آن نيزار زردي كو ندارد روي گلگوني نمي آيد از آن يك دم نواي بلبلي، ديگر لب اروند و بهمنشير وكارون را شبي حتي به رؤيا هم كسي بيند نجويد ساحلي ديگر میان من و روی ماه «یاران مریوانی»[1] چه می شد بازمی دیدم نمانده حایلی دیگر حريفان جمله رفتند و، نه جامي ماند و نه ساقي نه شاهد كآورم او را ، به نزد عادلي، ديگر پل کرخه! عبورم را تو يك تن، لا اقل دیدی بمان تا شاهد دوم، بسازم يك پلی دیگر! زبس نا مردمي در شهرديدم كه نمي خواهم قدم در كوچه بگذارم ،روم يا، محفلی دیگر[2] سيد زين العابدين صفوي 27/5/90
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- گروهي از بچه هاي زنجان بودند كه در اولين ماه هاي دفاع مقدس باهم در جبهه ي مريوان بوديم .شمار زيادي از آنان در عمليات هاي بعدي به شهادت رسيدند .فرمانده اين گروه شهيد اكبر منصوري بود .شهيدچراغي فرمانده محور و زنده ياد حاج احمد متوسليان فرمانده جبهه مريوان بود.آن سفر كرده كه صد قافله دل همره او است. ۲- اين شعر گونه در پاسخ به پيام آقاي سرابي زنجاني است پيام وي حاوي غزل فاض نظري بود با اين مطلع: «به دریا میزنم شاید به سوی ساحلی دیگر....مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر» [ 90/05/27 ] [ 1:46 ] [ جمع ]
[ ]
همایش یاران حجره و جبهه ياران صاف و بي آلايش قديم كه امروز هريك در جايگاه بلند علمي ،قضايي ،فرهنگي ويا اجرائي قرار دارند هرسال همه ي موقعيت هاي اعتباري خود را به كناري مي نهند و در فضايي بي تكلف ، براي چند روز هم كه شده با خيالي راحت مي توانند آنگونه نمايان شوند كه هستند.راحت حرف بزنند،باصداي بلند بخندند، شوخي كنند، و از «سوءاستفاده» ديگران نهراسند، يكديگر را به اسم كوچك «دوره مدرسه و سنگر»صدا كنند و... براي داستان هايي كه براي فرزندانشان تعريف كرده اند شاهداني زنده بياورند و شناسنامه ي زخم هايشان را از زبان غير مرور كنند و براي نسل جديد بفهمانند كه ما «سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم ،ولي دل به پاييز نسپرده ايم،چو گلدان خالي لب پنجره ،پر از خاطرات ترك خورده ايم ،اگر دشنه دشمنان گردنيم ،اگر خنجر دوستان گُرده ايم،اگر دل دليل است آورده ايم،اگر داغ شرط است «ما» برده ايم،گواهي بخواهيد اينك گواه ،همين زخم هايي كه نشمرده ايم*» دوستان خوش ذوق، اين گردهمايي شيرين را «همايش حجره و جبهه» نامگذاري كرده اند.هرسال كه مي گذرد،لزوم و اهميت اين تجمع آشكار ترمي شود. كساني كه از چنين نعمتي بي بهره اند با شنيدن اين اجتماع خود جوش،بر حال و روز ما غبطه مي خورند كه اي كاش ما هم به تعداد انگشتان يك دست ياراني همانند ياران شما داشتيم. ياراني با انبوهي از پيشينه و باور يكسان . باخود مي گفتم ويژگي جوهري اين همايش همگون (هموژن) بودن آن است همه با يكديگر برابرند و از يك جنس.هيچكس از مدرك و رتبه و حقوق ورياست خود نمي پرسد و در اين خصوص اساساً نمي خواهد چيزي بداند.كسي كه خودرو مدل بالا دارد به كسي كه اساساً ماشين ندارد و مستأجر است تفاخر نمي كند. كسي هم كه با اتو بوس آمده حسرت نمي خورد. به راستي در اين روزگارمادي، اين ويژگي را در كدام همايش مي توان سراغ گرفت؟ حقيقت اين است كه در اينجا« ديدار» خود موضوعيت دارد هيچكس در پي تصويب چيزي نيست. خيلي هم مهم نيست چه حرفي بزنند. مانند دو عاشق كه محتواي سخن برايشان چندان مهم نيست بلكه هدف همان خود «صحبت» يا به قول معروف همصحبتي است. يكي از ياران غايب از همايش (آقاي پورطاحونچي)بامن تماس گرفته بود و از نيامدن خود و عذر موجهي كه داشت سخن مي گفت، تعبيري زيبا در باره ي جمع ياران به كار برد . او گفت:آن جمع عقبه ي ماست و هويت ما را نشان مي دهد. يكي ديگر از ياران اين جمع را به اخوان الصفا تشبيه كرد. فرزند يكي از دوستان همايش به پدرش گفت: شما با اين آقاها كه ما اصلاً آنها را نمي شناسيم و تا به حال هيچ رفت و آمدي با هم نداشتيم، چه زود صميمي شديد در عرض يك دقيقه «دكوراسيون» به هم مي ريزيد .فوري خانواده هاي خود را به يكديگر معرفي مي كنيد . پيش آنها با يكديگر شوخي مي كنيد و... شما كه اينطور نبودي بابا! همسر يكي از دوستان ديگرمان به شوخي مي گفت :ماهيت اصلي شوهرم را در اين جمع شناختم! حاج آقا وفايي گفت نوه هايم در طول سال همه اش مي گويند تابستان ميخواهيم برويم جلسه ي دوستان بابا بزرگ! همايش 90 همايش ششم كه در مازندران برگزار شد ويژگي هايي داشت كه در اينجا به اختصار به آنها اشاره مي كنم و انتظار دارم دوستان ديگر هم نظرات خود را بنويسند. 1- استقبال خانواده ها از اين همايش نسبتاً بيشتر از همايش هاي پيشين بود.شايدیکی از دلايلش آن بود- كه مكانش، مازندران( ما،زن ،در آن،) بود . كه مازندران شهر ما ياد باد همیشه بر و بومش آباد باد 2- چهره های جدیدی از قديمي ها در آن حضور یافته بودند چهره هايي که شايد پس از پایان جنگ همدیگر را ندیده بوديم . و رفته رفته اميد ديدار مي رفت كه به قيامت موكول شود .مانند آقایان محمد فوقی، محمد حسین زنجیری،هبةاله نجفی، صادق طالبی ،جاوید طالبی،قاسم بالویی،عید محمد براتی، حسین براتی،سید علی حسینی و حاج آقا ذاكري 1 3- شرکت کنندگان در همایش، هزینه ی خود قبلاً پرداخته بودند. و این روش برگرفته از مجموع پیشنهاد های همایش های گذشته بود که امسال با استقبال دوستان مواجه شد و بر تداوم آن مجدداً تأکید شد. 4- با اینکه صاحبان افکار مختلف حضور داشتند ولی امسال بحث های جنجالی جای خود را به گفتگوهای شیرین دوستانه داده بود .و ازبرخی موضع گیری های آن چناني سال های گذشته خبری نبود. 5-خانواده های دوستان بیش از سال های گذشته با یکدیگر صميمي شده بودند و بيش از پيش با يكديگر گرم می گرفتند. گویا این جمع هر ساله بیش از پیش هویت خانوادگی پیدا می کند. 6- حضور جوانان و نوجوانان، چشمگير تر و پر نشاط تر مي نمود. به طوري كه آقا پسر ها يك شب فوتبال جانانه اي زده بودند. البته دختر خانم ها هم گويا روز قبلش از اينگونه برنامه هاي مفرح داشته اتد. 7-حلقه های محدودترشبانه ، حال و هوای خاصی داشت و خیلی طبیعی پیش می رفت و شوخی های فوق العاده-حتی جشن پتو- هیچکس را ناراحت نکرد، برخي در اين خصوص خوش درخشيدند مانند آقايان حاج تقي و حاج جواد .2 8- جلسه آموزش مديريت زمان براي خانم ها ، اين نشست نو آورانه به ابتكار استاد همه فن حريف، جناب آقاي شيخ حسين صبوري3 برگزار شد كه خيلي تعريف داشت . جلسه اي بسيار گرم بود در مكاني گرمتر. 9- دريانوردي با اتوبوس دريايي، اين سفر كوتاه دريايي براي خانم ها و نوجوانان ،هيجان و شيريني خاص خودش را داشت. و براي ياران جبهه نيز عمليات هاي آبي خاكيي مانند خيبر و بدر و والفجر هشت و كربلاي چهار و پنج را تداعي مي كرد. دعوت به این همایش بر اساس تصمیمی بود که سال گذشته درهمایش بجنورد اتخاذ شد و خوشبختانه دقيقاً طبق برنامه ، برگزار گردیدد. بيش از32 نفر حضور یافتند4و افرادی هم حضور نیافتند . غايبان همايش در جند دسته قابل دسته بندي مي باشند: الف-برخی از آنها دلائل موجهی داشتند مثلاً يا درخارج از كشور بودن، یا همزمان با اين همایش امر خیری داشتند. و آن را قبلاً اعلام کرده بودند و يا در آستانه همايش رخداد ناگواری برآنان رخ داده بود.5 ب- دسته ای نیز دلايل غیر موجه داشتند6 و لي باز جاي شكرش باقي است عدم حضور خود را پس از چندين تماس اعلام كرده بودند. ج- دسته ای دیگر خیلی با معرفت تر بودند .هیچ پاسخی ، -حتی در حد يك كلمه -جواب سلام های مکرر جناب دکتر مظلوم،جناب فوقی و جناب عبادی را نداده بودند .(خوشبحتانه این افراد در اقلیت بودند ) در هر حال ما همه ي اين انواع غيبت را امري طبيعي تلقي مي كنيم و انتظار غيبت هم داريم! ولي انتظار ظهور منطقي تر است! اميدواريم سال آينده شاهد ديدار ياران بيشتري باشيم. به پيشنهاد برادر عزيز جناب آقاي نجفي قراراوليه اين شد كه-انشاءالله -سال آينده اين همايش در باغرود نيشابور برگزار مي گردد . جزئيات آن بهار آينده توسط جناب آقاي دكتر مظلوم به استحضار ياران خواهد رسيد. / سيد زين العابدين صفوي.21 مرداد 1390 پي نوشت ها 1- از میان چهره های جدید جناب حاج آقا ذاکری بودند. بنده و شماري از دوستان افتخار شاگردی ایشان را داشتيم ودر بهترین قطعه ی عمر خود،ازعلم و اخلاق ایشان بهره برده ايم. 2- يار ديرين جبهه و حجره جناب «شيرالشوخ» و «غلام الشيوخ» كه البته با«شرم الشيخ» مصر ميانه اي ندارد!«جواد درقي المسقط، كلاله اي المشغله، مراوه اي المقام» 3- هم مباحثه اي عزيز، جناب حجةالاسلام شيخ حسين صبوري نويسنده، محقق، نقاش ،كاريكاتوريست، فيلم ساز، و مسلط به چند زبان زنده دنيا واستاد ورزش هاي رزمي و دفاع شخصي داراي دان 6 كاراته . او هم اكنون در كنار كارهاي علمي و فرهنگي، در باشگاه حمزه در صفاشهر قم طللاب را آمورش رزمي هم مي دهد. 4- لیست شرکت کنندگان همایش ۹۰ـ محمد فوقي،حاج آقا وفايي، حاج آقا ذاكري،عليرضا مظلوم،حسين صبوري،،سيد زين العابدين صفوي،جواد شير غلامي،عباس فرازي، قاسم بالويي، محمد شريعتي تبار،حسين براتي، صادق عبدي، خداداد پرستوك،علي لشگري،سلمان عبادي،موسي عمراني،مهدي شوشتري، احمد رمضاني،قربان مهاجران،سيد رحيم خطيبي،محمد حسن يوسفي،عليرضا رزاقي،صادق طالبي،سيد عزيز خطيبي،سيد نجم الدين صفوي،سيد مصباح حسيني،عيد محمد براتي،علي مكرمي،محمد حسين زنجيري،اسماعيل اسحاقي،حسين صبوري،هبةاله نجفي،جاويد طالبي،سيد علي حسيني 5- برادرعزیزمان جناب آقای سید علینقی ایازی از یاران خوب حجره و جبهه ی ما است .حدود بیست سال است که زیارتش نکرده ام،در انتظاردیدارش لحظه شماری می کردیم که فوت برادر ایشان- یک روز قبل از همایش –مانع این دیدار شد-ما در اینجا از سوی جمع یاران به این برادر عزیزمان تسلیت می گوییم. 6- دليل برخي از غايبان اين بود كه ما تازه از شمال آمده ايم و يا اينكه خانم من شمالي است و شمال برايم جاذبه ي چنداني ندارد!(سوءتفاهم نشود منظورش اين بود كه خيلي شمال رفتيم) *بخشي از يك غزل قيصر امين پور
[ 90/05/22 ] [ 3:4 ] [ جمع ]
[ ]
به همت والای حجت الاسلام محمد فوقی ششمین نشست دوستان حجره و جبهه مدرستین سلیمانیه و موسی ابن جعفر(ع)، حوزه علمیه مشهد مقدس در خطه سرسبز طبرستان و سرای علویان شهرستان زیبای ساری در روزهای 29 و 30 و 31 تیرماه سال نود هجری شمسی برگزار شد. تدبیر و رهنودهای دکتر صفوی و پیگیری های مجدانه دکتر مظلوم باعث شد که نشست ساری علیرغم تحمیل هزینه های اقامت و پذیرایی بر شرکت کنندگان، از استقبال بیشتری برخوردار شود. دوستان اکثرا عصر چهارشنبه 29 تیر ماه در محل تعیین شده ( کوی فرهنگیان مجتمع ایثار) حاضر شده بودند. فقط شیخ عظیم الجثه! حضرت فرازی عصر پنج شنبه به جمع ملحق شدند. صبح روز پنج شنبه برنامه معارفه و نشست رسمی در سالن اجتماعات به سیاق سال های قبل انجام شد. بر خلاف سالهای اولیه که جلسات معارفه معمولا حواشی پر رنگ تر از متن داشت و کنایه های تند و تیز رد و بدل می شد، در این نشست دوستان به معرفی خویش و چگونگی تحصیل خود پرداخته و بعضا روایتی قرائت نموده و یا شعری خواندند! بنده حقیر نیز که معرف حضور جمع بوده و گاه زبان بی زبانان می شدم و بی پروا از انتساب خویش به فئه قلیله مطروده! سخن می گفتم در این جلسه فقط به بیان نام و نام خانوادگی و تحصیل و اشتغال بسنده کردم و تعجب دوستان را برانگیختم! حتی در پاسخ دوستی که برای اولین بار در جمع حاضر شده و با افتخارخود را منتسب به گروه حاکم معرفی کرد و از سماحت خود در تحمل امثال بنده سخن گفت، نیز زیپ دهان بسته ماند و نیازی به پاسخ نیافت. رئیس جلسه جناب آقای دکتر صفوی که با اصرار فراوان دوستان حاضر و پس از توصیه های اخلاقی حاج آقا وفایی کنترل جلسه را بر عهده گرفتند سهم بسزایی در هدایت جلسه و پرهیز از ورود به مباحث بی نتیجه اعصاب خوردکن داشتند. دکتر مظلوم هم که چند دقیقه پس از شروع جلسه برای پاس کردن چک بی محل خود سالن را ترک کرده بودند تا پایان جلسه به محل بازنگشتند! پس از نماز و نهارعازم سد شهید رجایی ساری شدیم. از محل تاج سد بازدید کردیم آنچه مشاهده می شد غیر قابل تصور بود شاید دو سوم دریاچه پشت سد خالی از آب بود عکس یادگاری گرفتیم و به رودخانه پایین دست سد آمدیم. الحمدلله جثه عظیم الشان آقای صفوی یک جا بدرد خورد! و آن هم نجات خطیبی کوچک از غرق شدن در جریان تند آب رودخانه بود. جمعیت بین خوف و رجا مانده بودند، چشم ها بر تلاش جانکاه آقای خطیبی قفل شده بود. دست و پا زدنهای آقای خطیبی و چنگ انداختن به هر شاخه و برگ بخوبی ضرب المثل معروف "الغریق یتشبث بکل حشیش" را بیاد می آورد. آقای صفوی هرکول وار پاهای خود را چون میخ به وسط رودخانه کوبیده و سید خطیبی را نجات دادند. شب به مقر برگشتیم دعای شعبانیه قرائت شد و پس از شام تا پاسی از شب از هر دری سخن گفته شد. هندوانه هایی که توسط مقسم بالذات! (که یا ملعون است یا مغبون) جناب لشگری به اشکال حرفه ای تقسیم می شدند و در سینی ای می چرخیدند و نیز بوی عطر آگین آنخ (ککل کوتی) تنقلات شب نشینی ما را تشکیل می دادند. جشن پتو برای تقی حیدری جناب حاج شیخ تقی حیدری که با خانواده تشریف آورده بودند بجهت تخلف از قوانین خود ساخته جمع! و عدم همراهی با آنان در بازدید از سد مستحق مجازات شناخته شده و با چراغ سبزی که از حاج آقا وفایی گرفته شد اجرای جشن پتو در حق متهم به اتفاق آراء تصویب شد. البته بجهت پر خوری ایشان و ترس از عواقب بعدی، بعد از سه چهار مشت و چند ضربه دم پایی مشمول تخفیف مجازات دانسته شده و ادامه مشت و لگد موقوف شد. برنامه روز بعد بازدید از ساحل دریای خزر و قایق سواری تعیین شده بود. ساعت 12 ظهر جمعه به ساحل بابلسر رسیدیم سوار اتوبوس دریایی شده و نزدیک به هفت کیلومتر از ساحل بطرف دریا حرکت کردیم. بسیار خوش گذشت. ظهر مهمان آقای فوقی بودیم نهار خوردیم و دو سه ساعتی خود را به دریا زدیم. قسمت دریا را مختصر نوشتم تا دوستان از برنامه های که برای آب دادن به آقای وفایی و اذیت کردن شیخ جواد شیرغلامی داشتند مفصلا بنویسند. نشست ششم در ساحل بابلسر و در عصر جمعه 31 تیرماه با خداحافظی دوستان به پایان رسید. تشکر ویژه از آقای فوقی بابت همه زحماتی که یک تنه متحمل شدند. پنجم مردادماه نود. پرستو. رودهن [ 90/05/05 ] [ 0:10 ] [ جمع ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |